۸ شهریور ۱۳۸۹

روزولت

نمیدونستم فرانکلین روزولت قبل از اینکه رییس جمهور آمریکا بشه به بیماری فلج اطفال دچار میشه. نمیدونستم چهار بار رییس جمهور میشه که ... خودتون اگه مایل بودین اینجا بخونین! هرچند آخرش میگه روزولت تو اروپا مرده، ولی تو فیلمی که دیدم گفت تو همون وارم اسپرینگ مرحوم میشه! نکته دیگه تو فیلم این بود که انگار اولین کسی که با این شرایط رانندگی کرده روزولت بوده و طراح ماشینشم یه سیاه پوست بوده. البته با توجه به اینکه فیلم این قسمتو حسابی زیر سیبیلی رد کرد، احتمال داره یه چیزی نشون دادن که نشون داده باشن!

تازه النور روزولت، همسرش، هم برای خودش یلی بوده و نقش زیادی در تهیه اعلامیه حقوق بشر ایفا کرده!
"تهیۀ این اعلامیه کار آسانی نبود. آمیختن بحث های فلسفی به فرایند های سیاسی، در یک صحنۀ بین المللی کار خطرناکی بود – همه مایل بودند بی طرفی این سند بین المللی حفظ شود و در عین حال دیدگاه آن ها نیز در ارتباط با حقوق بشر لحاظ گردد. اما روزولت شخصیتی بی باک داشت. او می گفت، تاریخ را ما می سازیم. عاقلانه تر است که امید داشته باشیم تا این که نداشته باشیم، تلاش کنیم، تا این که تلاش نکنیم. شخصی که اعتقاد به امکان تحقق کاری را ندارد، کاری نیز از پیش نمی برد.

سیل نامه های مردم سراسر جهان به کمیسیون و مخصوصاً روزولت، پیرامون موارد مختلف نقض حقوق بشر و در خواست کمک، جاری شد. این موضوع موجب تعجیل در کار کمیسیون گردید. روزولت ساعات کار فشرده ای برای اعضا در نظر گرفته بود، و گاهی تا دیر وقت شب نیز به کار ادامه می دادند. نمایندگان می دانستند که او سخت کوشش می کند و همان انتظار را از بقیه هم دارد."

توضیح: باعث و بانی این نوشته فیلم نصفه نیمه ای بود که دیدم و اسمشو هم نمیدونم!

دعای امشب

همه اسیریم، اسیر گمان بد به همدیگه، اسیر باورهای بدون فکر، اسیر نفرت و... اسیر ظلم

به امید رهایی از اسارت، اسارت من، تو، او، ما و ایران

۵ شهریور ۱۳۸۹

خریت یعنی...

آخر شبی، به عنوان سحری سالاد خوردن!

اعصاب ندارم

با چه مکافاتی سه تا از عکسای گزارش تصویری رو آپلود کرده بودم تا قابل رویت باشه، حالا هر 4 تاش تبدیل به ضربدر شده! به من چه دیگه، به جهنم، به ...،...!

موضوع انشا: روز تولد خود را چگونه گذراندید؟

صبح مانتو مشکی جدید رو پوشیدم، ولی حس روسری مشکی رو دیگه نداشتم! برای همین یه روسری گل درشت سر کردم و روسری مشکی رو چپوندم تو کیف تا موقع رفتن به مراسم سرم کنم. یکی از همکارا تو فیس بوک دیده بود تولدمه، بنده خدا اومد که تبریک بگه، ولی با واکنش شدید دو همکار دیگه روبرو شد! میگفتن "چرا لو دادی؟" حالا من هرچی قسم میخوردم خودم میدونستم تولدمه، تو گوششون نمیرفت که نمیرفت! بیچاره رو زدن!
آدرس مسجد بزرگراه نواب، خیابون هلال احمر، چهارراه استخر بود. ما هم با توجه به آدرس داده شده راهی شدیم. تاکسی تا مترو میرداماد، مترو تا ایستگاه امام خمینی، مترو تا ایستگاه نواب، تاکسی تا سر هلال احمر، تاکسی تا چهار راه استخر...رسیدم، البته له له زنون از گرما و تشنگی!
پسر مرحوم رو ندیدم، جلوی در مسجد نبود. دختر بزرگه رو هم ندیدم، بچه اش بند نمیشده تو مسجد. دختر کوچیکه رو دیدم، عین غریبه ای که بنا به وظیفه تو مراسم شرکت کرده باشه، ساکت و آروم نشسته بود. آروم، بدون قطره اشکی و با لبخند به کسایی که تسلیت میگفتن بهش! تو شوک بود انگار، عروس خانواده میگفت باور نکردن و آرومن :(((
انگار "خدا رحمتش کنه" و "خدا به خونواده صبر بده" بهترین دعاهاست. ولی میگیره؟ چقدر میشنون؟ کلافه نمیشن از تکرارش؟
اومدیم بیرون، تازه فهمیدم چه لقمه ای دور سرم چرخوندم! البته از آدم عزادار نمیشه توقع داشت آدرسی بده که به مسیر تو بخوره، ولی خب چون رسمن دهنم صاف شده بود، میتونم اینجا یه غر کوچولو بزنم که! از مسجد تا گمرک پیاده اومدیم، تاکسی گرفتم تا انقلاب، تاکسی تا ونک! اونهمه الکی چرخیده بودم که به اونجا برسم! خدایی سوختن نداره؟
تو تاکسیِ انقلاب به ونک، من و 3 تا دختر دیگه نشسته بودیم. من کتاب زبانمو باز کرده بودم و میخوندم. 2 تا از دخترا همزمان مشغول حرف زدن با موبایل شدن که راننده بلند و محکم گفت " موبایلاتونو خاموش کنین!" دختر جلویی که اصلن موقع حرف زدن صدا نداشت، شروع کرد به پرس و جو که چرا و یعنی چی و وااااااااااااااااااااااااااا! یه خورده که گذشت و بحث خوابید، راننده سر دو تا دختر بغل دستیه من، که با هم حرف میزدن، هوار کشید که "چه خبرتونه؟ چقدر حرف میزنین؟ از ماشین که پیاده شدین حرف بزنین!" یکی از دوستا و دختر جلویی افتادن سرش. بعد شما نخودو دیدی که قل میخوره؟ منم عین همون نخوده قل خوردم رفتم وسط دعوا! گفتم "من که دارم کتاب میخونم صدای اینا برام مزاحمتی نداره، شما مشکلت چیه؟" مرتیکه احمقو دیده بودم که همش چشمش تو آینه بودا! گفتم "شمام اگه اینقدر توجه نمیکردی این صداها رو اصلن نمیشنیدی!" اونم از رو داشبورد یه تیکه کاغذ برداشته بود و هی تو هوا تکون میداد و میگفت قانونه، قانونه! یکی نبود بگه "تو این مملکت رییس جمهور میگه بعضی چیزا رو قانون نمیدونه و اجرا نمیکنه، اونوقت تو برداشتی یه تیکه کاغذ نشون میدی که مهر رییس خطتون روش خورده، صداتم انداختی رو سرت که قانونه؟" هرچند اون دقیقن داشت به شیوه همین مملکت رفتار میکرد، ما انگار از یه جای دیگه اومدیم! بماند...
البته فکر کرد من نفهمیدم چشه! اون طور که اون میگفت اینجا مکان عمومیه ( تازه وقتی من گفتم مگه کتابخونه است که از کسی صدا در نیاد گفت از کتابخونه هم بدتره!) فهمیدم طرف سیگاری بوده، بعد خانوما چند دفه افتادن سرش که تو تاکسی که مکان عمومیه نباید سیگار بکشه، حالا اونم داشت تلافی میکرد! من خیلی تیز و بُز و باهوشم! کشفمم رو نکردم که بیشتر از این حالش گرفته نشه :))))
خلاصه بعدم رفتم کلاس زبان و برای اینکه کسی کاری به کارم نداشته باشه گفتم تولدمه و الانم از ختم میام.
بعدش دیگه رفتم خونه و تولدم شد واقعن :)))

۲ شهریور ۱۳۸۹

تضاد

دندون پزشکی:
- دفه پیش، لوله تخلیه آب دستم بود و تا حس میکردم آب داره تو دهنم جمع میشه، عین جارو برقی لوله رو تو دهنم میگردوندم!
دفه پیش، دکتر داروی بی حسی نزده بود و من هر کاری که میکرد متوجه بودم!
دفه پیش، خودمو تو آینه میدیدمو چشم از دست دکتر بر نمیداشم!
دفه پیش، همه چی تحت کنترلم بود انگار و دکتر معذب بود از اون دو چشم بالای دهنِ باز که زل زده بودن بهش!
- ایندفه، دهنم سر بود و هیچی از اون تو سر در نمی اوردم!
- ایندفه، دهنم بی حس بود و نمیفهمیدم کی آب دهنم داره میره!
ایندفه، تو آینه رو نمیدیدم و هر وقت چشم باز میکردم دکترو میدیدم که عین شیر بالا سرمه!
ایندفه، انگار دکتر پوزخند میزد که همه چی تحت کنترل خودمه، عمرن بفهمی چه کردم با دندونات!

تاکسی:
پیرمرد عصا بدست، اومد تو تاکسی نشست. کمی که گذشت از جیبش چیزی مثل اسپری دراورد. مونده بودم که یعنی حالا میخواد عطر و عبیر بزنه به خودش، که دیدم سرِ اسپری رو چسبوند به حلقش و دهنشو باز کرد! یهو صدای عجیبی پیچید تو تاکسی "دم حموم نگه دار." همه سرا چرخید برای پیدا کردن صدا، که پیرمرد دوباره دهنشو باز کرد و تکرار کرد "دم حموم نگه دار"

اس ام اسی که امروز به دستم رسید:
مراسم ختم مادرم (مهندس ...) فردا، 3 شهریور. یکی از سخت ترین کارای دنیا همدردی با یه داغ دیده است به نظرم :(
بدو بدو رفتم یه مانتوی مشکی خریدم برای فردا، برای شرکت در مراسم ختم. به نظرم باید کلاس زبانِ فردا رو بیخیال شم، حالش نیست از ونک برم نواب و دوباره برگردم ونک و بعد برم پونک!

چه سالی میشه وقتی روز تولدت پاشی بری مراسم ختم؟

۳۰ مرداد ۱۳۸۹

تاکسی، امروز

- صبح، رفت: منتظر ماشینم برای پونک. یهو جناب انیشتینِ پیر سوار بر یک پراید، جلوی پام ترمز میکنه! بسوزه بی پولی که این بیچاره رو هم به مسافرکشی انداخت! چون تو هیچ عکسیش تی شرت تنش نکرده بود، نمیدونستم، جوونیاش واسه خودش شری بوده! رو جفت بازواش خالکوبیِ قدیمی داشت و یه نوارم گذاشته بود از این داش داشُ داش داشم منا! تو یکی بحث آبگوشت و دیزی و اینا بود وتو اون یکی هم یه خانومی با ناز و کرشمه میگفت "جوجه جاهلم من!" بعد انیشتنم یه ریسه ای میرفت از خنده، بیا و ببین!
- بعد از ظهر، برگشت، 1: تو تاکسی که میشینم، میبینم خانومه داره بلند بلند ذکر خیر مسوولین محترم نظام رو میگه، که همش شامل بوق و سه نقطه میشه و برای همین اصلن سعی نمیکنم بگم! (مدیونین اگه فکر کنین میترسم بگم چی گفت و به کی.) خلاصه که در عرض جیک ثانیه همه رو شست و چروند و تکوند و پهن کرد رو طناب، با دو تا گیره اضافه که در نرن! نمیدونم تصور چه حرف متهورانه ای از یه راننده تاکسیِ خطی داشت که وقتی بنده خدا مظلومانه و آروم گفت "من که چیز خاصی نمیخوام، فقط بنزین که آزاد نباشه!" داشت میرفت رو هوا از عصبانیت! خیلی جلوی خودمو گرفتم که خندَمو نبینه. با شرایطی که اون داشت حتمن به دیدار معبود میشتافتوندم!
- بعد از ظهر، برگشت، 2: سوار ماشین دوم میشم که همون خانوم به چشم بر هم زدنی میپره تو ماشین. بغل دستیش یه خانوم چادریِ با دخترش.خوشو نگه میداره، نگه میداره تا میرسیم آخرای مسیر. اینجا یه جورایی بحث رو میکشونه به احمدی نژاد و نگاه میکنه به خانوم چادری. به گمونم بله رو گرفته که دوباره با شدت و حدت شروع میکنه به شست و شوی مردگان و زندگان حکومتی و بعدم درو میکوبه و میره. خانوم چادری فقط میخنده! یعنی: بله!

۲۹ مرداد ۱۳۸۹

اولین روز ماه رمضون ما

دیروز مامان به همسایه ها افطاری داد. خورش قیمه، با سبزی خوردن و پنیر و خرما. فقط به همسایه های آپارتمان خودمون میرسه. ولی خب دوست داره افطاری کامل باشه. نون سنگکم بابا گرفته بود ولی چون مامان میگفت کم میاد، کلن نداد به همسایه ها.
من که عادت ندارم به سحری خوردن و همیشه آخر شب یه چیزی میخورم، سفت و سخت گفتم "حالا چیزی نمیخورم، باشه بعد." ولی خب جلوی عطر قیمه رو که نمیتونستم بگیرم. نمیتونستم چشم از ناز و ادای اون سبزیا و ترب و پیازچه هاش بردارم که. میتونستم؟ خیلی مقاومت کردم ولی دیگه وقتی چشمم افتاد به ته دیگ، دل و دین از کف دادم و ...
این شد که آخر شبم چیزی نخوردم و فقط شانس اوردم امروز جمعه است و تو خونَم!

۲۸ مرداد ۱۳۸۹

وای که چقدر نگرانم برای نوری زاد و تاجزاده و صفایی فرهانی و توکلی و صمیمی و ... اسما یکی دو تا نیست که، هست؟
خنده ی شادیِ آزادی عرب مازار و جلایی پور رسمن ماسید!

۲۷ مرداد ۱۳۸۹

گزارش تصویری

یه بار رفته بودم سوباتان، ییلاق عشایر تالش. هرکجا که برای گشت و گذار میرفتیم یه پسر 14-13 ساله محلی هم با ما میومد. با اون دمپایی پلاستیکیش، همچین فرز از کوه بالا میرفت که انگشت به دهن میموندی، تو با اون پوتینات! یه بار رفتیم دم یه غاری و برگشتنی باید از یه کوهی بالا میرفتیم با شیب 90 که اغراقه، 85 درجه :))) این بچه بگمونم دو باری بالا و پایین رفت و آخرم وایساد اون بالا و به دست و پا زدنای ما هر هر خندید! من کلن عین مارمولک به دیواره چسبیده بودم و بالا میرفتم و اولین نفر رسیدم بالا!

اوضاع بقیه اِنقدر خراب بود که منو تو همچین شکل و شمایلی مثل قوچ دیده بودن و برگشتنی به همه میگفتن "تک زنگ مثل قوچ از کوه بالا میرفت!"
و این بود خاطره تصویریِ من از یه کوهپیمایی!



و اینم عکس دو نفره من و دوستم ،گوسفند، که به افتخار ایرانی بودنش نام "گوسپند" رو برگزیده!

بی ربط تصویر:



توضیح: یعنی برای این 4 تا دونه عکس رسمن دهنم سیمان شد! آخرشم عکس پاندای خجالتی آپلود نشد که نشد. شاید اینجوری خودشم راحت تر باشه البته!



ولی ما که از رو نمیریم. بازم تلاش میکنیم، امروز نشد، فردا...

۲۶ مرداد ۱۳۸۹

بنویس

خدا بر من یه آیه نازل کرد و گفت "بنویس!" منم که بنده خوب خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، چیزیَم برای نوشتن نداشته باشم یه حاضریَم شده میزنم. دقیقن دقیقن مثل امروز!

۲۵ مرداد ۱۳۸۹

- بالاخره بعد کلی تو سر و کله خودم زدن و تا ظهر خونه نشستن، موفق شدم یه مطلب ردیف کنیم برای کلاس. مجبور شدم برای ساکت کردن یکی از آقایون شَر کلاس، که احتمال میرفت با شیطنتاش کار دستم بده و سوالایی بپرسه که توش گیر کنم، وعده یه هدیه بهش بدم! بنده خدا تا آخرشم صداش در نیومد. ولی خب حالا من که یادم نیست برای چی حرف نزد. چرا؟ چی شده بود؟ شتر؟ نه....

توضیح: اول مِی ربطی به زنان کارگر نداره. اون مربوط به 8 مارچ میشه که شده روز جهانی زن.

- مامان و بابا با هم قهرن و مامان یه جوری حرف میزد از دعواشون که بقول خانوم خواهر "همچین میگه انگار باره اولشونه!" آدم از کار این زن و شوهرا سر در نمیاره، اونم از نوع قدیمیشون!

- ما هم انگار با هم قهریم, به دلیل نظرش درباره خانومها!
(باید در این مورد حتمن یه بار مفصل بنویسم.)

۲۴ مرداد ۱۳۸۹

- یعنی تک زنگ نیستم که هیچ، بزم نیستم اگه برای فردا، همه کارای کلاس زبانمو انجام نداده باشم! شده فردا ظهر برم سر کار! حالا از ما گفتن بود...تهدیدو حال کردی؟ لرزیدم از ترسِ بلایی که میخوام سر خودم بیارم :)
- چی میشه که آدما انقدر راحت به هم آسیب میرسونن؟ به اونکه باهاش زندگی میکنن؟ کاسه کوزه رو جمع میکنن و همه چی رو بهم میزنن، خط خطی میکنن، چی میشه؟ این سومین نفر تا اینجا که من دیدم، تو آشناها!!!!

۲۳ مرداد ۱۳۸۹

آدم، بز، خر...مساله اینست

دو جلسه است حس و حال درس خوندن ندارم. یعنی حتا مشقامم ننوشتم و چهارشنبه اصلن کلاس نرفتم! امروزم که هم بی حوصله بودم و هم عجیب سردرد داشتم، عین بز زل زده بودم به بر و بچ و لام تا کام حرف نمیزدم! نه سوالی، نه جوابی، هیچ. اون وقت وقتی معلم محترم پرسید "برای جلسه بعد کی لکچر ارایه میده درباره اول مِی (روز کارگر)؟" من عین عین خر دستمو گرفتم بالا! یعنی عین خرا!
حالا برای دوشنبه هم امتحان دارم، هم باید یه نامه بنویسم، هم یه متنی رو گوش کنم و رو کاغذ پیاده کنم و هم از اول مِی حرف بزنم! فقط مساله اینه که هنوز حوصله ندارم!

اولین اطلاعات کسب شده درخصوص اول می به فارسی: شروع اعتراضات کارگری، اعتراضات زنان کارگر، در آمریکا، درمورد شرایط سخت و تبعیض آمیزی که داشتن. (توضیح مامان البته)

پیوست: نتیجه سرچ فارسی اول می:
1- اول می (روز جهانی کارگر)
2- فقط سگ اول مي داند كه چرا پارس مي كند.
3- مشائی معاون اول می شود.
و...

۲۲ مرداد ۱۳۸۹

حموم واقعی

بچه که بودیم، مامان که ما رو میبرد حموم، یه بخش دردناک داشت اون حموم، بخش کیسه کشی! مامان یجوری میسابید که میگفتی دیگه ایندفه پوستم کنده شد! سرخ شده و سوزناک از حموم میومدیم بیرون، عین لبو. احتمالن برای این بود که حموم رفتن الکی نبود، هر وقت که عشقت میکشید که نمیتونستی بری حموم. نفت میخواست روشن کردن آبگرمن و گاهی هم که نبود، حموم نمره. میرفتیم، میشستیم منتظر نوبت. خب وقتی وصال میداد دیگه "گربه شوری" معنا نداشت. یجوری میشست و میسابید مامان که کلن ریشه چربی رو خشک میکرد!
گذشت اون دوران و حالا اراده میکنی، حموم آماده است. هر وقت خواستی میری، چند بار میری. پس نرم میشوری خودتو، لیف، صابون، شامپو بدن و... یه مدت حالی میکردم با این مدل حموم کردنِ نرم و لطیف. ولی حالا...
حالا فکر میکنم چه حالی میده کیسه کشیدن و نفس کشیدن پوستم! بری بشینی تو حموم، آب رو باز کنی، باید برای کیسه کشیدن گرم باشه آب. آب رو نم نمک بریزی رو تنت و یواش یواش کیسه بکشی. چرک که خوب زد بیرون باز آب بریزی تا بشوره و ببره همشو و بعد لذت ببری از سبکی و نفس کشیدن پوستت.

۲۱ مرداد ۱۳۸۹

چه معنی داره فقط من ناراحت باشم؟

- بعضیا وقتی ناراحت میشن، خیلی راحت سر و صدا میکنن و اخم و تَخم و تند گویی، کاری هم ندارن به اینکه اصلن طرف دعوا کیه و یا کاری ندارن که اصلن با کی دعواشون شده! یکی از همکاران محترم تمام این خصوصیات رو داره. اگه پای تلفن با پدر جانش دعواش بشه، حتمن ما رو با کوبیدن کشو و خداحافظی نکردن و...مستفیض میکنه!
اگه با همکاری دعواش بشه حتمن ایرادای اساسی و شخصیتی از طرف میگیره! بعدم که همه چی تموم میشه خیلی راحت بگو بخند میکنه و انگار نه انگار که حرفی زده و...
دعوایی با من فعلن نکرده، ولی بابت دعواش با دیگران، خصوصن پدرش و بعد هم بکوب بکوبش قصد دارم تذکری بهش بدم. منتظر فرصتم، فرصتی که کسی نباشه که همچین شرایطی گویا سخت گیر میاد!
- گفتن ماه رمضونی، 5شنبه ها تعطیل. دیروز مسوول محترم سفت و سخت میگفت "این قانونه و هیچ کس نباید بیاد." وقتی معلوم شد بچه های مالی میخوان بیان کلی شاکی شد که "چه معنی داره؟ چرا هرکی ساز خودشو میزنه؟" خلاصه بعد از وساطت دوستان قبول کرد هرکی میخواد بیاد، "باید مجوز کتبی مدیرعامل داشته باشه!"
دیشب که نه، امروز ساعت 4 صبح خوابیدم . اونوقت ساعت 10 با زنگ موبایل بیدار شدم! کی بود؟ دقیقن خودشون بود که میگفت "تک زنگ جان داری میایی دفتر؟" :|

۱۹ مرداد ۱۳۸۹

خانه دار

امروز کلن حالم یه جوری بود. هنوز بخاطر دیشب ذوق زده بودم. با دوست دوباره یافته از هردری گفته بودیم و من بس که تمام مدت نیشم از هیجان باز بود، فکم درد گرفته بود! امروز ظهر وقت دندون پزشکی داشتم که زنگ زدن گفتن اگه میتونم ساعت 10 برم و منم رفتم. جرم گیری کردم و حالا همش دلم میخواد برم جلوی آینه و نیشمو باز کنم و زل بزنم به دندونای سفیدِ قشنگم :)
بعد از ظهر عزممو جزم کردم که زود بیام خونه تا زبان بخونم و به شکل عجیبی موفق شدم! چون بدجوری عزمم جزم بود، تو تاکسی کتابو گرفته بودم تو دستم و تند تند میخوندم. هرچی ام به خودم میگفتم "داری زود میری که بخونی، حالا ول کن!" تو کَتَم نمیرفت. "بابا تو که نمیتونی تو ماشین کتاب بخونی، الان حالت بد میشه ها!" آخرم وقتی به سرگیجه افتادم بیخیال شدم، اون موقع که مجبور شدم سرمو بالا بگیرم و چشمامو ببندم و نفس عمیق بکشم!
رسیدم خونه، دوش گرفتم، کتری گذاشتم، و گفتم "حالا اول ظرفا رو بشور." و این شد سر آغاز فصلی دیگر...
دیدم آب نمیره پایین، دیگه اصلن به عواقبش فکر نکردم، همه اون لوله های آب رو، اون زیر، باز کردم. چشمتون روز بد نبینه، چه صحنه ای، چه بویی! همه رو ریختم تو یه سطل و رفتم تو توالت و با یه اسکاچ و مسواک و جرم گیر افتادم به جونشون، تمام مدتم بخودم میگفتم "نترس، اینا پی پی نیستن! اینا پی پی نیستن! یه زمانی غذا بودن!" (البته پی پی هم یه زمانی غذا بوده.) ولی خب به نظرم پی پی نبودنش خیلی کمک کرد که بتونم ادامه بدم :
میدونستم یه قسمت مهم کار بستن لوله هاست که آب ندن. آی اونا رو پیچوندم، آی خودم پیچیدم تا...
باقیِ ظرفا رو شستم، کف آشپزخونه رو سابیدم!خدا، کسی رو جو نگیره، اونم مثل من! جو گرفته بودتم ناجور، با وجود حمومی که رفته بودم عین خیالم نبود و تند تند، کابینت زیر سینکو تمیز کردم و مرتب کردم و جای پیاز، سیب زمینی رو مرتب کردم و آشغالا رو بردم پایین و این وسط دوباره کتری گذاشتم برای چایی و... (آب کتریِ دفه پیش رفت برای ریختن تو لوله ها برای باز شدنشون)
عرق ریزون و نفس زنون سرمو برگردوندم، تو کابینتو دیدم و یادی کردم از ترانه "همه چی آرومه، من چقد خوشبختم"؟ چرا؟ چی شده بود؟... کف کابینت خیسِ خیس بود :))) چرا؟ چی شده بود؟ شلنگ پاره شده بود!
البته خوشبختانه دیگه اونقد جو نگرفته بودتم که بپرم تو کوچه و برم شلنگ بخرم و بیارم عوضش کنم! شلنگو چرخوندم که پارگیش به سمت بالا باشه، کلشو چسب کاری کردم و به خانوم خواهر هم توصیه کردم یهو یه آب زیاد تو ظرف شویی خالی نکنه، مثلن برای میوه شستن!
الانم نشستم، پامو انداختم روی پام و از هنرنماییام مینویسم وچایی میخورم و بیخیال زبان خوندن شدم :)

۱۸ مرداد ۱۳۸۹

خبرِ امروز

- خبر خوبِ امروز: یه دوستِ دوران راهنماییمو پیدا کردم. البته دروغ چرا، اون منو پیدا کرد! انقده ذوق کردم براش مسیج زدم و شب که اومدم خونه دیدم جواب داده، انقده خوب بود، هیجان انگیز بود. تو بگو قیافش یه ذره عوض شده باشه...با ابروی برداشته و آرایش کرده و موی رنگ کرده، همون شکلی بود باز :))))
توضیح: تو فیس بوک منو یافته بود و من نمیتونست جوابشو بدم. یعنی اینا یه کارایی میکننا....

- خبر بدِ امروز: باباش یه ماهه پیش از سرطان مرده، مامانش الان سرطان داره و حالا بماند که یه خواهرش دو ساله ام اس داره.

۱۷ مرداد ۱۳۸۹

تغییر پذیر یا ناپذیر

تغییر پذیر: صبح باز مسافر اون راننده آژانسی شدم که خیلی مبادیِ آداب بود و اجازه میگرفت موسیقی کلاسیک گوش کنه اونم با صدای بلند! با این فرق که اینبار عوض موسیقی کلاسیک خواجه امیری گوش میکرد، اونم چی، "تب مجنون بدون واگیر داره!"

تغییر ناپذیر: تو تاکسی، دو تا پسر خوش تیپِ خوش قد و هیکلِ آقا، کنارم نشستن و من عین پیرزنا، دست کردم تو جیب کیفم و تند تند صدی، دویستی و پنجاهی در میارم و نیگا میکنم و چون پنجره بازه و میترسم باد پولامو ببره، چار چنگولی چسبیدمشون!

۱۶ مرداد ۱۳۸۹

خواسته بزرگ

بابک بردبار، یکی از اعتصاب غذاییا آزاد شد :) هرچند خیلی ذوق کردم که این خبر رو بعد روزه امروز شنیدم ولی خدایی زیاد جرات ابراز احساسات ندارم، چون اینا کلن خوش ندارن ما ذوق کنیم!

تشنه بودم، خیلی. تو تاکسی بودم که اذان گفتن و من لبمو تو دهنم برده بودم، بلکه نم بگیره! تو مسیر تقریبن میدویدم که به آب برسم! تمام مدتم میگفتم خاک تو سرت، اونا چند روزه اعتصاب کردن و اگه میخواستن عین تو به امید ساعت آب خوردن باشن که تا حالا اعتصابشون طول نمیکشید! ولی باز تشنه بودم، خیلی...ده روز؟ نه 22 ساعت! واااااااااااااااااااااااای، هیچ جوری با روزه قابل مقایسه نیست! چی میخوان مگه؟ چی میخوان که حتا به بهای جونشون و سلامتیشون هم ازشون دریغ میکنین؟
البته چیز زیادی خواستن خب! احترام! شخصیت! برای ما که بیرونیم هست؟ کجاست؟ زیادی خواستن، آره!

پیوست: و البته که فرشته حلیمی، همسر محمد مصطفایی هم آزاد شد :))))))))))))))))))))

۱۵ مرداد ۱۳۸۹

روزه

فردا روزه میگیریم برای همراهی با زندانیانی که دست به اعتصاب غذا زدن. دوست دارم بیرون از خونه افطار کنم. تا چه پیش آید.

توضیح: تا امروز فکر میکردم اعتصاب غذای خشک یعنی نخوردن غذا و خوردن مایعات. امروز فهمیدم برعکسه! چراشو نمیدونم، مثل این میمونه که اعتصاب غذا به معنی این باشه که هیچ کاری نکنی و فقط غذا بخوری!!! چرا اعتصاب دو معنای متفاوت گرفته نمیدونم!
حالا مهمم نیست. نخوردن هر کدوم برای یه مدت طولانی عوارض وحشتناکی روی بدن میذاره :(

مادر

نمیدونم از کی شروع کردم به خوندن وبلاگ آنکس که نداند. ولی دو پست آخری حسابی درگیرم کرد. امشب از ساعت یک تا 3:35 نشستم قسمت مادر رو خوندم و هی اشک ریختم و هی باز این سوال "خدایا آخه چرا؟" رو تکرار کردم. از آلزایمر خیلی شنیده بودم، دایی آلزایمر گرفت ولی به اونجا نرسید که آدما رو فراموش کنه و ...آدم اینجور موقع ها نمیدونه چطور حرف آرامش بخش بزنه :((((

مشکلات نسبی

وقتی یکی به ناراحتیت بخنده چیکار میکنی؟ بعضیا اصلن شنونده خوبی نیستن که هیچ فقط فکر میکنن مشکلات خودشون مشکله و ناراحتیای تو بچه بازیه، ناراحتیات بخاطر بی درد بودنته!
خب باید بذاریم این آدما با مشکلات بزرگشون تنها باشن و ما با مشکلات کوچیکمون!

پیوست: اینجا (http://www.iranview.ir/pars.aspx) معادل میخی اسمتونو ببینین.

۱۴ مرداد ۱۳۸۹

از فرصت ها استفاده کنید !

ایمیل برام اومده:

"مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم، سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت. او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!"

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

ظلم

قبلنا تو فیلمای مربوط به جنگ ایران و عراق مدام میدیدیم عراقیا چقدر پستن و بیرحمن و چه بلاها که سر ایرانیا نمیاوردن. از اونور ایرانیا چقدر مهربون بودن با عراقیا و اصلن ته مسلمونی بود که هرچی اونا خشنتر و بیرحمتر و نامردتر، ما مهربونتر و بخشنده تر و...اونوقت حالا، کهریزک، شکنجه، قتل، اعتراف و...آدما تغییر میکنن، شایدم این آدما اصلن اون موقع تو صحنه نبودن که حالا بخوان تغییر کنن!
ظلم، ظلم، ظلم، اونچه که هیچ وقت دووم نمیاره و بی جواب هم نمیمونه.

وای که خود سانسوری چقدر سخته، اینکه گفتنی داری ولی شجاعت گفتنشو نه!

۱۲ مرداد ۱۳۸۹

توهم واقعی

تو تاکسی نشستم که یه مرد مسن میخواد سوار شه، میام بیرون تا اون بره وسط. پاشو باز کرده موقع نشستن، البته به من نمیخوره چون خودمو خیلی جمع کردم. یدفه میبینم دستش میره بین پاش! خودمو بیشتر جمع میکنم. بعد یهو صدای خِررررررتت....زیپو کشید! تقریبن آماده ام هوار بکشم و از ماشین بپرم پایین که صدای سکه میشنوم...کیف کمری داشت و میخواست از توش پول برای کرایه دراره!

- هنوز به این خونه عادت نکردم!

۱۰ مرداد ۱۳۸۹

خبر بد

هی میگم باید هر روز خبر بخونم! وسواس شده انگار، فکر میکنم اگه خبر نخونم فردا یه خبر خیلی بد میشنوم! دیدی بیخود فکر نمیکردم؟ دیدی باید خبرا رو میخوندم؟ صبح، اولین خبر، محمد نوری رفت!

پی نوشت: این روزا داشتم محمد نوری گوش میدادم، عادتمه هر از چند گاهی از کارای یکی از خواننده ها رو گوش میدم، شجریان، نوری، عارف، دلکش، ویگن، یزدانی و...، حالا این روزا نوری بود و یه مجموعه و خصوصن "عاشقان را خبر باد بهاران داری" که باید دو سه باری میشنیدم تا دل میکندم ازش!
حالا نوری رفته، یکی از اون آدمایی که کاراشو دوست داشتی، با ترانه هاش شاد میشدی و آرومو... هیچ وقت حس ناراحتی نداشتم، جز امروز که برای خودش به ترانه هاش گوش دادم! حسرت شخصی از رفتنش ندارم، که مثلن چرا کم شناختمش، چون باهاش شاد بودم و آروم، کنسرتش رفتم، هم صدا باخودش و کل سالن "جان مریم" خوندم و و وقتی "گل بریزین رو عروس و دوماد" رو برای دو تازه داماد گروهش خوند فکر کردم چه هیجانی دارن اون دو تا جوون و از تصور هیجان اونا منم هیجانزده شدم. یه کادوی تولدم نوار "دلاویزترین" بود که بهانه آلبوم هم "ترانه تولدت مبارک" بود.
ولی تو این یه سال و اندی که غصه و ناراحتی از شرایط اجتماعی اذیتت میکنه، رفتن و از دست دادن اونچه که تو بخش قشنگ زندگیت جا داره، بخش انرژی بخش، بخشی که فکر میکنی به تو تعلق داره، خودت انتخابش کردی که مال تو باشه، سخته! مدامم که تکرار میشه دیگه بیشتر کلافه میشی!

"نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره، نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره!" ولی نه، ته دلت یه چیزی وول وول میخوره و میگه وقتی خدا اینطوری میچلونتت و میچزونتت برای اینه که قراره شادیی که باور داری تو راهه، بزرگتر و شیرینتر و با دوومتر باشه.
آره بابا جان، هیچ رقمه این امید از دلمون کنده نمیشه!

پی نوشت2: آخ که چقدر عاشقِ تهرونِ بارونیم.