۱۶ مهر ۱۳۸۹

تیر چراغ برق جای برق!

ریچارد لی، یک کُره ای که گاهی با هم صحبت می کنیم، البته صحبت که نه... ایشان می نالند و من باید بشنوم! خلاصه اینکه یکی از سختیها و اضطرابهای مربوط به کار من همین شنیدن ناله های جانسوز آقای لی است! اصلاً هم اغراق نمی کنم، شاهدم دارم. گوسفند تو بگو...
حالا فکر کن، فقط فکر کن که این آقای ناله، بنده را در فیس بوک پیدا کرده. چند روزی سعی کرم سوت بزنم و به روی خودم نیاورم ولی خب تا کِی؟ امشب مجبور شدم اَد کنم :((( باز فکر کن که کلاً تازه عضو شده و 3 تا دوست هم بیشتر نداشته، همه هم از عناصر ذکور، آمده سراغ ما!!! خوشبختانه عکس از خودش نگذاشته فعلاً. تصور تحمل قیافه ناله را اصلاً ندارم.

فوری: عجالتاً عرض کنم که همسن هم هستیم...

۴ نظر:

ناشناس گفت...

وای خدا. بز!!!!!
شانس هم نداری که
الوووووووووووو . ای ام لیییییییییییییی

تک زنگ گفت...

هیچ تصوری از این ستاره اقبالم ندارم :(((

ناشناس گفت...

وای . خیلی بالا.
اون سری زنگ زده بود به لیلی گفته بود شما خیلی آدم خوبی هستین.

گفتم بدونی همچین آدمیه

تک زنگ گفت...

کلاً توقع نداری من خوش شانس باشم که؟