۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

این آخرین پست خواهد بود که اینجا مینویسم. وبلاگهای زیادی را دیدم که وقتی از شروعش آنها را میخوانی میبینی که چقدر تغییر میکنند و پخته تر میشود. من نمیتوانم همچین حرفی را درباره خودم بزنم چون هنوز نتوانستم حتی سبک نگارش خودم را داشته باشم. آنقدر هم برای نوشتن هر مطلبی به آدمهایی که میدانم اینجا را میخواندند فکر میکردم که نوشته هایم دیگر هیچ رنگ واقعیت نداشت.
به هر حال تجربه خوبی بود. یک روزی شاید دوباره شروع کنم ولی قطعاً نه اینجا و نه به این شکل...

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

قرار بود کندانسور رو کامل از یه شرکت کره ای بخریم ولی نشد که بشه! حالا قرار شده اقلام مربوط بهش رو بخریم و اینجا بسازیم. خیلی اوضاع خرید بر وفق مراده اینم مصیبت افزون :|

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

جدیداً توجهم به دید کردها نسبت به خودشون، ما و ایران جلب شده! اگه ازمون متنفر باشن، اگه خودشونو از ما جدا ببینن بهشون حق میدم! شاید دارم اشتباه میکنم ولی بنظرم واقعاً اذیت شدن وخیلی کار باید بشه تا اعتماد سازی بشه...

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

فکر کن پدرتو چند سال نبینی، یعنی نذارن ببینی! پدرت مریض باشه و محتاج به تو، و حتماً تو هم محتاج به اون. بعد اون این نیازشو فریاد بزنه با رها کردن خودش، با جونش! چه حالی میشی؟ سخت بودن رو تعریف کن.....

۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

اونی که چند ماه چند ماه با قوم و خویشش قهر میکنه، چه توقعی داری که با یک آشنای دور همچین معامله ای نکند؟
بالاخره بعدِ یه چیزی تو مایه های 7-6 سال کارت ملیمو پیدا کردم! نه که تو این مدت میگشتما، نه! ولی خب یه وقتایی از تصور دنبال المثنی رفتن غصه میخوردم :|
یادم نیست چند ساله بودم، احتمالاً سنی که دیگه باید به بزرگترها احترام میذاشتم ، سنی که دیگه حرفام رو نمیشد به حساب بچگی گذاشت، سنی که در مقابل کلامی که میگفتم مسول بودم، احتمالاً!
توی اون سن و سال تصمیم گرفتم طبق روال معمول همسران دایی و عمو رو زن دایی یا زن عمو خطاب کنم که با مخالفت مادر خانومی مواجه شدم! کلمات مامان یادم نیست و یادم نیست توی اون عالم بچگی چطور توضیح داد که فهمیدم زن عمو و زن دایی خطاب کردن یعنی به رسمیت شناختن بخش کوچیکی از یه آدم که دایمی هم میتونه نباشه. این آدمها قبل از اینکه زنِ عمو یا دایی باشن خودشون یه وجود مستقل داشتن و دارن. و این شد که دو گزینه پیشنهاد شد، یا خانوم بیارم بعدِ اسم یا جون! و از اونجایی که من از همون بچگی با این سوسول بازیا میونه ای نداشتم خانوم رو انتخاب کردم!
بعدها وقتی یکی از عموها از خانومش جدا شد کلی به این تدبیر هوشمندانه مامان آفرین گفتم و خوشحال بودم که دغدغه تغییر هویت ندارم.
خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم شاید همین باعث شد که به نظرم دکتر و مهندس خطاب کردن آدمها هم بی حرمتی به اونهاست و حالا درسته خیلیا از این بی حرمتی ناراحت نمیشن و یه جورایی دوست دارن اصلاً! ولی من که کاملاً کلام مادر خانومی رو پذیرفتم، در مقابل اینجور نامگذاری ها همچنان مقاومت میکنم!

۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

وقتی دختر مدیر عامل اومد تا مثلاً پیش من کار کنه دردسر شد برام، بس که کار کردنو دوست نداشت! خلاصه که چون دختر مدیر عاملم بود نمیشد به راهای معمول خلاص شد از شرش! پس به راهای متافیزیکی رو اوردیم...یعنی دعا! دعای خیر کردیم براش، گفتیم مثلاً شوهر کنه و بره خارج! خلاصه نه که دعا از ته دل بود و خیرم بود سه سوت گرفت! شوهر کرد و قرار شد بره خارج، ولی... ولی خدا که مقادیری با ما شوخی داره باز به صورت موقت هفته دیگه میفرستَتِش واسمون :|

۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

خوبه تصمیم گرفتیم فردا شب با بر و بچ بریم بام تهران، کم مونده برف بیاد! هر چند ما راضیم، ولی موندم تو کار خدا!

خدایا شکرت، فراوون :)

۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

فکر کن تو جزیی از تاریخی، جزیی از کتابای تاریخ. این دوران تو کتابا میاد و تو یکی از آدما لابلای تاریخی. بی اسم و بی نشون، ولی هستی...کی فکرشو میکرد تو این دور و زمونه بیفته تو ناف یه همچین دورانی؟ یه همچین حکومتی؟

۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

دو تا موبایل داشت و با هر دو نفری هم که به هر موبایلش زنگ میزدن دعوا! یکی علی نامی بود که جلوی بوستان منتظرش بود، یکی دکتر بهرامی نامی که پشت تلفن مدام حرف میزد و دختر چون تو تاکسی بود نمیتونست سرش جیغ بکشه. خودش اینو هوار کشان به دکتر بهرامی گفت! به علی و دکتر بهرامی هم تاکید شد که بار اوله تو تاکسی نشسته. البته تقریباً معلوم بود، کیفش تو پهلوی من بود و وقتی میخواست از تو کیف موبایل دوم و یا کیف پولشو دربیاره تک تک انگشتاشو رو پهلوم حس میکردم! خودشم یه وری نشسته بود و یه پاشم تقریباً گذاشته بود زیرش، عین کسی که تا حالا رو صندلی نَشسته!
خیلی دلم میخواست دنبالش برم ببینم چه معامله ای با علی میکنه :)

۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

با دوستم، همکار سابق حرف میزدیم. از محیط کار گفت و اتفاقاتی که افتاده و من حیرون بودم از این همه تغییر آدمها! شرکت سابق یه شرکت کوچیک فامیلی بود. مدیر عامل بود و دو خواهر و پسر عموشون! با پسر عمو یه بار دعوام شده بود که یادم نیست برای چی ولی کلاً پسر خوبی بود و تنها ایرادش تنبلیش بود که اونم لِم داشت. اگه لمش دستت میومد میتونستی باهاش کار کنی. حالا چیزایی که دوستم میگفت ازش، فقط حیرت زدم کرده بود که یعنی این همون پسرعموی مهربون و آروم بوده؟ عصبانیتشو دیده بودم ولی درگیری و فحش دادن تو این حد؟!!!
بلاگر که فیلتره و نمیدونم چرا صفحه ارسال پیامش نسبت به فیلترشکن حساسیت داره! یه جوری اصرار داره باز نشه که بهش شک میکنم. اینقدر طول کشید که یادم رفت چی میخواستم بگم!

یه چیزی...چقدر مزخرف مینویسم! یعنی شاید مطالبم هم مزخرف نباشه ولی بلد نیستم بنویسم. بعضی وبلاگا رو که میخونم شرم میکنم، فقط دلخوشیم اینه که برای خودم مینویسم...البته دروغ چرا؟ فک و فامیل و دوست و آشناست که اینجا رو میخونه پس خیلی هم برای دل خودم نمینویسم! بعضی چیزا رو مینویسم اونم تازه نه واقعیشونو :(

۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

در راستای ارضای نیاز رنگ زنی امروز کلی چوب کبریت رنگ زدم، سبز و زرد و صورتی :)))

میخواهم یک کاری روی در و دیوار اتاقم بکنم، ولی هنوز هیچ فکر درخشانی به ذهنم نرسیده! قسمتهایی از دیوار مشکل دارد، خصوصاً برای آن قسمتها میخواهم یک کاری بکنم. یک رنگ آمیزی خاط که ایراد را در واقع بپوشاند!

۳۱ فروردین ۱۳۹۰

قطعاً که "همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم!"


دیروز صبح خجسته و خوشحال مشغول کار و بارم بودم که فهمیدم چهارشنبه روز آخر نمایشگاه نیست! همون روز روزه آخر بود :(
شانس اوردم دقیقاً لحظه ای فهمیدم که راننده تو ماشین نشسته بود منتظر 3 تا از بچه ها که برن نمایشگاه. فکر کن از نمایشگاه بدت بیاد و مجبور شی خودت تنهایی گز کنی تا اونجا. 3 تا سالن فقط از شرکتای خارجی بودن که رسماً 2 تا ونصفیش چینی بودن! سر و تهشو هم اوردم و یه سی دی شرکتا رو گرفتم و به طرفه العینی برگشتم شرکت طوری که بعضیا اصلاً نفهمیدن که بیرون بودم :)
نمیدونم چرا بیشتر از اینکه کشورای دیگه اینقدر کم تو نمایشگاه شرکت کردن ناراحت باشم از وضعیت محیط نمایشگاه و سالنا ناراحت بودم. سالنای درب و داغون، آسفالت و کف سالنا داغونتر. کارگرایی که همینجوری یه گوشه سالن پهن شده بودن رو زمین که سر و وضع مناسبی هم نداشتن. آزاردهنده ترین فکر اینه که خودمون ارزشو اعتباری برای خودمون قائل نیستیم!

۲۹ فروردین ۱۳۹۰

امروز

هم میخوام کفش بخرم، هم شلوار جین و هم مانتو! امروز با خودم گفتم زود از شرکت میزنم بیرون و میرم دنبال خرید. این ترم کلاس زبان بر نداشتم و دارم حال میکنم برای خودم :)
خلاصه اینو گفتم ولی نشون به اون نشون که ساعت 20 دقیقه به 8 زدم بیرون! رسیدم خونه، یه چایی خوردم. ورزش کردم. دوش گرفتم. شام خوردم و حالا پهن شدم رو تخت و تند تند خبر میخونم و اینجا مینویسم و فیس بوک بازی میکنم!

نمایشگاه باید برم ولی حسش نیست. از نمایشگاه خوشم نمیاد کلاً، ولی بخاطر کارم باید برم. دو روز پیچوندم و چهارشنبه روز آخره. احتمالاً همون چهارشنبه برم.

۲۷ فروردین ۱۳۹۰

چند نفرو میشناسین ایراد خودشونو بلند بلند تو یه جمعی بگن؟ چند نفرو میشناسین ایراد دیگرانو بلند بلند تو یه جمعی بگن؟ حالا اصلاً جمع نه و یه نفر دیگه!
چند نفرو میشناسین وقتی دارن خاطره ای میگن از مراوده، بحث و یا دعوا با یه نفر دیگه، یه جوری خاطره بگن که انگار طرف مقابل حق داشته، عاقلتر بوده، حرف منطقی و درست میزده و نه خودشون؟

۲۶ فروردین ۱۳۹۰

وسط همه مشکلات کاری که دیگه دارم کم میارم و کم مونده جیغ بزنم، از سر خوش شانسی، گیر یه کره ای مریضِ احمقم افتادم! آدم چه طوری میتونه به شکل دیپلماتیک، به یه زبون دیگه، لیچار باره یه غریبه با یه فرهنگ دیگه بکنه؟ پنج شنبه یه چیزکی بهش گفتم  ولی نه برای اون کافی بود نه دل خودم اونطور که باید و شاید خنک شد!
مثلاً بهش بگم " آمیب، تو که به اندازه یه جلبکم عقل تو کلت نیست و عین یه مفنگیه ابله نشستی اونجا هی میرینی به هیکل کار، غلط میکنی زنگ میزنی و وینگ وینگ میکنی! سرتو باس کرد تو یه شیشه سرکه، بلکم یه نموره اون چشات وا شه ببینی داری چه فلطی میکنی!"
هر چند اینم کمشه، ولی همینم بهش میتونستم بگم باز خوب بود! با سطح عقل و هوشی که داره شک دارم همینم بگیره.
بعضی رابطه ها مثلاً خوبن! یعنی فکر میکنی که خوبن! بعد یه اتفاق مسخره که حتی خودتم نمیدونیه چیه پیش میاد. بعد رابطه یه شکلی میشه که تازه میفهمی چقدر حباب بوده، چقدر راحت میترکه این رابطه. حتی اگه باز شکلش مثل اولش بشه دیگه برات اون رنگ و بو رو نداره، چون میدونی چقدر شکننده و بی ارزشه که به یه باد بنده.
فکر کن اینجا مخته و اون چیزایی که مینویسی فکرایی که توش وول میخورن، فکر کن کسی نیست، فکر کن داری با خودت حرف میزنی......حیف، نمیشه!

باز هم خواب

حالا که گفتم شاید اینجا را ببندم دلم هوایش را کرده، هی دلم میخواهد چیز بنویسم تویش!
دیشب یک خواب بد دیدم! چرت بود در حد بنز، ولی بد بود. آخرش این بود که فکر میکردم دارم میروم عروسی ولی سر از ختم در آوردم! آنهم چطور؟ دختر متوفی جلوی در بود، مشکی پوش، از دیار غربت برگشته برای ختم! فکر کنم توی خواب چنان شوکه شدم که همان کنار پیاده رو پهن زمین شدم و محکم کوبیدم توی سرم! حالا کدام اول را یادم نیست ولی هم پهن شدم هم توی سرم کوبیدم!
میگویم چرت بود برای این است که خیر سرمان داشتیم میرفتیم عروسی یک نفر دیگر! سر کوچه بابای عروس ایستاده بود و برایمان خط و نشان میکشید! نشنوم زدید و رقصیدید!
ما به ازای خارجی داشت خواب. دختری که میگویم واقعاً عروسیش معطل مانده چون خانواده خودش مذهبی هستند و خانواده داماد نه. خانواده داماد مراسم مختلط میخواهد و خب این برای خانواده عروس شبیه فحش ناموسی میماند!

۲۵ فروردین ۱۳۹۰

احتمالاً اینجا را ببندم و کرکره را پایین بکشم! حوصله این فیلتر مزخرف را ندارم

۲۱ فروردین ۱۳۹۰

هر چقدر دوست داری لوس باش و بی نزاکت! به من چه؟ یعنی کلاً، تو هم به من چه؟ بود و نبودت دارد برایم مدام بی اهمیت تر میشود. خودت باعث و بانیش هستی!

۲۰ فروردین ۱۳۹۰

اول فکر کردم چه نامه بدی نوشته ولی به آن بدیها هم که فکر میکردم نبود! ولی به هر حال دلایلش منطقی نبود. جواب کماکان منفیست!

۱۴ فروردین ۱۳۹۰

فکر کن نشستم مثلاً زبان بخونم، اونوقت عکسای نسل کشی ارامنه رو دیدم! اعصاب از سر راه اوردم؟ نه مغز خر خوردم :|
آدمیزاد چی میتونه باشه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۱۱ فروردین ۱۳۹۰

صفحه پیوند و درِ توالت

نمیدونم فقط مشکل منه یا همه با دیدن این "صفحه پیوند" هیستریک میشن! با اینکه بارها و بارها دیدمش باز تا جلوم ظاهر میشه، عین وقتی که توی توالت برای خودم سرخوش نشستم و یهو یکی بی هوا درو باز میکنه، هنگ میکنم و نمیدونم چی کار کنم! دقیقاً همون حس بهم دست میده! یه مزاحم که خلوتتو بهم میریزه! نمیخوای وارد حریمت بشه! عصبی و مضطرب میخوای بیرونش کنی!
فقط تفاوتش اینه که باز اختیار در توالت با خودته ولی این صفحه نه!

۷ فروردین ۱۳۹۰

آقای پدر موفق شد! آمدم خانه و دیدم هال خالی از وسایلم شده. اول شاکی شدم وقتی رنگ اتاق را دیدم. هنوز کار داشت. هرچند کار دیروز و کم خوابی شب و زود بیدار شدن صبح و سر کار رفتن تا بعد از ظهر و البته پریود تقریباً رمقی برام نگذاشته بود و خب توانایی چندانی برای کار کردن نداشتم. برای همین فکر کردم و دیدم بدم نیست. اولاً حالا حتماً باید رنگ دوباره بخورد و من میتوانم سر فرصت هر رنگی دوست دارم به دیوار بزنم و از طرفی واقعاً کشش بیشتر از این را نداشتم. البته مجبور شدیم تغییراتی توی دکور اتاق بدهیم. دکور قبلی برای رنگ آمیزی مناسب نبود و جابجایی لازم داشت. برای همین دوبار مجبور شدیم تخت و میز و باقی وسایل را جابجا کنیم. الان تقریباً کمر ندارم :|
توضیح: پنجره هم رنگ نشده!
دیشب بد خوابیدم، خیلی. یعنی کلاً فکر میکردم نخوابیدم فقط چون خواب دیدم مطمینم که خوابیدم! به هر حال آدمی که یک هفته ساعت 6-5 صبح خوابیده، ساعت 11 خوابیدن برایش شبیه شوخی میشود! تمام مدت داشتم به برنامه های امسالم فکر میکردم. از برنامه های بلند مدت تا کوتاه مدت. مثل اینکه ترم بعد کلاس زبان نروم و اتاقم را رنگ کنم. چه رنگی؟ هر دیوار یک رنگ! چه رنگهایی؟ باید فکر کنم. سبز و لیمویی و صورتی مثلاً... البته حالا وقت بود تا امتحان زبان را بدهم وقت داشتم. تازه اول توی کمد دیواری را رنگ میزنم و میگویم یک نجار بیاید تا کمد را قفسه بندیِ درست درمان کند... ساعت را برای 7 گذاشته بودم، ایام عیدی سه سوت میرسم شرکت. قبلش مدام غلت میزدم تا ساعت زنگ بخورد ولی همین که زنگ زد طبق معمول چشمانم سنگین شد! از آنجا که اولین روز کار بود و من جوگیر، 20 دقیقه بعد بلند شدم.
بعد از ظهر مادر خانومی زنگ زد که "بابا وسایل اتاقتو ریخته بیرون که اتاقو رنگ کنه! اگه میتونی زود بیا و بهش کمک کن!" که البته معنیش این بود "بدو بیا جمعش کن!" اول با خودم فکر کردم "خب الان بیام چی کار؟ داره رنگ میزنه و وسایلمو هم ریخته بیرون دیگه!" بعد یواش یواش...
اتاق من غیر از ترک های ناشی از زلزله و نشست زمین! یک بخش ور آمده دارد، بخاطر اینکه آنجا لوله آب گرم رد شده و انگار منبسط شده و ور آمده و کنده شده! آقای پدر نسبی گراست، یعنی وقتی بتونه میکند یا رنگ میزند، کار را با آنچه اول بوده مقایسه میکند و میگوید این عالی شده است! حالا برای ترکها و ور آمدگی دیوار اتاق من قاعدتاً یک تاپاله گچ هم جذاب بنظر میرسد!
از تصور کاری که آقای پدر با اتاقم میکرد چنان جست زدم که حتی یادم رفت نوار بهداشتی بگیرم!
رسماً ماست مالی بود!
میگویم "رنگ روغنی کی میگیری؟"
- برای چی میخوایی؟
- پنجره رو نیگا! این رنگ میخادا!
...
- اینجا رو که بتونه نزدی!
- میکروسکوپ گرفتی دستت، چی پیدا میکنی؟
- بابا تو الان من انگشت میذارم کنارش نمیبینیش؟
...
- تو برو رنگ روغنی بگیر تا من اینجا رو بتونه بزنم.
- رنگ روغن برای چی؟
- بابا! برای پنجره دیگه!
تا ساعت ده بتونه زدم و سنباده کشیدم! دریغ و درد از اینکه آقای پدر یک سر بزند توی اتاق بگوید "مثلاً میخوای بگی توام کار میکنی؟!" میدانستم چه توطئه ای در سر دارد! میخواست هرچی دوست دارم خودم را خسته کنم. فردا که رفتم سر کار دو دست فرت و فرت رنگ کند و بعد وسایل را بریزد توی اتاق و من دستم از همه جا کوتاه باشد!
فعلاً توطئه خنثی شده. امیدوارم فردا تا نیستم این اتفاق نیفتد!

۳ فروردین ۱۳۹۰

دیگه بلاگر هم فیلتر شده! دیگه حوصله ام نمیگیره به ضرب و زور بیام اینجا...فعلاً! شاید تا فردا :)

۱ فروردین ۱۳۹۰

سال 1390

توی یکی از اون روزهای پر بارون امسال بود، توی تاکسی بودم که یاد زندانیها افتادم و سعی کردم اسم تک تکشونو بیارم و دعا کردم براشون. همون روز بود که وقتی تو شرکت خبرها رو خوندم خبر ملاقات دختر موسوی رو باهاشون دیدم. همون روز بود که چیزی توی دلم جوشید "سال جدید سال خوبی خواهد بود، سالی با اتفاقات خوب و سالی شاد"
بعد از اون باز گاهی حال و هوای غصه و نا امیدی مینشست توی دلم ولی سعی میکنم باور کنم حس اون روز حس ناب و واقعی بود.
امیدوارم آخر سال 90 بگم "دیدی حست درست بود؟" و این حس مقدمه باشه برای سالهای آینده

۲۴ اسفند ۱۳۸۹

یه احمقی همین الان داره گروپ گروپ نارنجک میزنه! یه احمق!
چقدر خسته ام! کلی کارِ پیچ خورده ی داغون دارم و دو روزم تا تعطیلاتمون بیشتر نمونده! تازه امروز یکی از همکارای شرکت که خودش اسم خودشو گذاشته دون دون و اسم من و همکار جان رو گذاشته خواهر و جان خواهر گفت یه کارت پیدا کنیم و برای خارجیها بفرستیم برای تبریک سال نو. فکر خوبیه ولی کار سختیه :|
توضیح: توی کارتون دون دون دو تا کبوتر بودن که به هم میگفتن خواهر و جان خواهر!

۲۱ اسفند ۱۳۸۹

ژاپن

هی عکسای ژاپن رو نگاه میکنم، هی میگم "وای بیچاره ها این چه بلایی بود سرشون اومد؟" بعد تن و بدنم میلرزه که "آخه دیگه هیروشیما بسشون نبود؟ این انفجار توی نیروگاه هسته ای دیگه چه صیغه ایه؟" بعد هی ساختمونای سرپا و فرودگاه رو میبینم و میگم "تصور کن اگه این اتفاق تو ایران افتاده بود، جای این عکسا چی میدیدیم؟"
خدا که زود خودشونو جمع و جور کنن و بشن همون ژاپن قبل :|

۲۰ اسفند ۱۳۸۹

با بابا داریم هال رو رنگ میکنیم! ماجراش باشه تا تعریف کنم. الان اومدم یه لیوان چایی بخورم :)

بعد نوشت: اصولاً آقای پدر آدمی نیست که بگه"خب به نظر میاد باید خونه رو رنگ بزنم!" یعنی از اون دست مردهایی که باید بخشی از کار خونه رو ازشون خواست. به نظرم بعد از بازنشستگی هم این روحیه درش پررنگتر شده. الان عاشقه اینه که بره شمال و توی اون خونه روستایی بمونه. ولی با اینکه اینکارو دوست داره ولی خودش برای اون خونه کار خاصی انجام نمیده، یعنی هیچ ایده خاصی، حرکت متفاوتی، هیچی! کارهای روتین رو انجام میده. از اون طرف هم مادر خانومی که اصلاً این خونه رو دوست نداره و تمایل شدیدی داره که از اینجا بریم. حالا بعد از چند سال سکونت تصمیم نهاییش اینه که یا تا تابستون سال جدید از این خونه بریم یا یه بازسازی اساسی انجام بده. خلاصه اینکه با این اوصاف خونه چند سالی بود رنگ نشده بود! خب شستن دیوار هم تا یه جایی جواب میده...
بعد از کلی ناز کردن و گردن کج کردن و لبخند تصویل دادن اول آقای پدر رو راضی کردم که برای دیواری که قبلاً بتونه زده بودم رنگ بخره (یعنی برای یه دیوارِ کامل که نه، نصفه دیوار!). بعد در مورد دیوار روبرو حرف زدم که "ببین خیلی بتونه کاری نمیخواد (از خدا که پنهون نیست، خیلی هم میخواست)، سریع میشه رنگش کرد و..." قرار شد هر دو رو نگ کنیم!
باید آروم آروم بابا رو وارد کار میکردم، احتمال داشت کلافه شه و شنبه واقعاً راهیِ شمال شه!
رنگ که اومد کلی از سیاهیه دیوار سوم نالیدم و اینکه چقدر زشت میشه اگه دو تا دیوار دیگه سفید بشن و دیوار سوم اینطور سیاه بمونه!
تا آخر رنگ آمیزی قرار شد آقای پدر دو تا قوطی رنگ 5 کیلویی دیگه هم بخره برای پذیرایی :))))))))
اتاق خوابا فعلاً جز برنامه نیستن!

۱۹ اسفند ۱۳۸۹

یعنی من حرص میخورم از دست این ایتالیاییها! یعنی روی ما را سفید کردن توی کار کردنها! یعنی چی میکشم مَنها!
فکر کن همینجوری دارم حرص میخورم از کار کردنشان، بعد بابت شرایط بوجود آمده مملکت، تازه باید تنمان مثل چی بلرزد که اگر کالا نرسد چه گلی سرمان بزنیم (اصولاً میگویم جنس، ولی دیدم حالا ممکن است شبهه پیش بیاید نوشتم کالا، خودم خنده ام گرفت!). در همین راستا مجبور هستیم شیرین زبانی کنیم برایشان که خاطرشان مکدر نشود!
آی من را حرص میدهد این الیزابتا!
گاهی تو طول روز یه موضوع میشنیه توی ذهنم. بعد هی موضوع رو باز میکنم، خوشگل میکنم، شیرین میکنم، میسازمش و آمادش میکنم که بشونمش رو صفحه وبلاگ... گُه میزنم به هیکلش! یعنی هرچی ساختم عین تاپاله میچسبه این رو!!!
 چه زحمتی کشیده بودم! چه چیزی تو ذهنم ساخته بودم! اومدم اینجا، هی نوشتم، هی نوشتم! ولی حالم بهم خورد، مزخرف بود، جلف، مضحک! عین این بچه ها که راه میفتن گُهِشونو میمالن به دیوار! پاکش کردم کلاً   >:((

۱۶ اسفند ۱۳۸۹

مظلومانه میروید


اولین بار چند سال پیش بود که درباره کشته شدن دردناک یه محیط بان برنامه ای توی تلویزیون دیدم. همون که قبل از کشتنش کلی هم شکنجه کرده بودنش! فقط یادمه انقدر غیر قابل باور بود برام و دردناک که نشسته بودم جلوی تلویزیون و زار میزدم، زار! حالا باز 4 محیط بان روز 13 اسفند شهید شدن. نمیدونم واقعاً نمیدونم چی بگم! چقدر این قشر مظلومن، چقدر هیچ کاری براشون نمیشه... امیدوارم توی این روزها و ماههای پر استرس و طولانی، این حرکت آغاز راهی تاثیر گذار باشه.
خدا به خانواده هاشون صبر بده :|
بعضی وقتا میگم "عجب غلطی کردم آدرس وبلاگمو به آشناها دادم!" حالا یه چیزایی میخوام اینجا بنویسم و نمیتونم. احساس متناقضیه وقتی میخواهی یه نفرِ خاصِ آشنا نوشته هات رو بخونه و باقیه آشناها نه!

۱۵ اسفند ۱۳۸۹

بالاخره جواب نامه دختر عمو رو دادم! اول حال بچه ها و شوهرشم پرسیده بودم ولی بعد پاک کردم! نامه نوشته، یک کلام حال آقای پدر و مادرخانومی رو نپرسیده! یک کلام نگفته سلام برسون! تا حالا یه بارم حالمو نپرسیده بود، حتی دریغ از یه کامنت توی فیس بوک! حتی وقتی عکس فسقلیاشو میدیم و کامنت میذاشتم، بعدِ چند تا کامنت رسیده مینوشت "ممنون از لطفتون دوستای خوبم!" حالا هم که برداشته یه نامه اعتراضی نوشته یک کلام احوال پرسی نکرده! وای که چقدر سخت بود توی نامه ننوشتم "اگه جویای احوال مامان و بابا هم هستی، خوبن خدا رو شکر!"
توضیح: حوصله ندارم کل ماجرای گلایه و تاریخچه گلایه و... رو تعریف کنم :|
معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگریست
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره

۱۴ اسفند ۱۳۸۹

سکوت

از دیروز بدجوری ذهنم درگیر شده، بد! مدتی بود به این فکر میکردم که بزرگترین مساله ای که اتفاقات امروز رو باعث شده سکوت در برابر نواقص، اشتباهات و کارهای خلافی که صورت گرفته بوده. دیروز نامه سعیده منتظری، به نام حصر و سکوت رو خوندم و چقدر حق بود و بعد .... نامه نرگس محمدی به همسر دربندش در سالروز ازدواجشان شد عین پتک فرود اومد وسط این ذهن درگیرِ خسته آرزومند! 15 سال زندان، انفرادی، شکنجه، بیکاری، محرومیت و ... یک آدم مثل ما، یکی از آدمهای مثل ما که خیلی از ما کنارمون داشتیم و دیدیم ولی باز سکوت کردیم و این سکوت همه زشتیهایی رو که روزی میشد با هزینه کمتر پاک کرد حالا اینچنین کار دستمون داده! و این سکوت همچنان ادامه داره، با ندونستنها، با دونستنها و باور نکردنها، با به من چه گفتنها، حالا بیخیالش گفتنا، جوک ساختنا، غر زدنای صرف، ترسیدنا و ... دیشب بد خوابیدم، خیلی خیلی بد و عجیب اینکه وقتی از خواب بیدار شدم یه اسم توی ذهنم میپیچید، تقی رحمانی! شاید چون نه موسوی و کروبی بود و نه منتظری! یه آدم معمولیه که میتونه هر کدوم از ما باشه. شاید یه روز قرار گرفتن تو شرایط اونا غیر قابل تصور بود ولی حالا... بخاطر اون سکوت لعنتی به تک تکمون انگار نزدیک شده. حالا خیلی از ما میتونن تقی رحمانی بشن!
بدیه ماجرا اینه که وقتی آزار رسوندن وظلم کردن طرف مقابل ادامه پیدا میکنه، هیچ وقت نمیتونی بگی فقط تقصیر اونه! وقتی آزار دوباره تکرار میشه، دیگه هر دو طرف مقصرن. اینو خیلی راحت توی زندگی شخصی میتونیم ببینیم. توی محیط خانوادگی و محیط کار!
حالا سوال اینجاست که کِی باید سکوت کرد و کِی نه! مرز این سکوت، کوتاه اومدن کجاست؟

پینوشت: درگیریه ذهنیِ من با شدت و حدت زیاد ادامه داره که باعث شد دو روز مزخرفی داشته باشم خصوصاً اینکه درگیری ذهنی شخصی هم به اون اضافه شده که بدجوری آزارم میده! ولی اتفاق جالبی هم برام افتاد، دو شاخه گل رز صورتی از کسی که کیف پولشو صبح پیدا کرده بودم گرفتم! از روی کارتش پیداش کردم و چون خونمون نزدیک بود قرار شد شب بیاد دم در خونه. کوچه رو اشتباه رفته بود، رفتم سر کوچه و تلفنی راهنماییش کردم. از دور که همدیگه رو دیدیم عین اینا که سالهاست همدیگه رو میشناسن برای هم دست تکون دادیم و اون دوید! فکر کنم نمیخواست من بیشتر از این براش وایسم :))) دو شاخه گل رز صورتی رو اصلاً انتظار نداشتم و برای همین هیجان زدم کرد.
خدایا کمک کن لذتمان آزار رساندن به دیگران نباشد!

۱۳ اسفند ۱۳۸۹

شنیده بودم همه اول میگویند ما با بقیه فرق میکنیم، ما همه چیز را تحت کنترل داریم و... امروز فهمیدم منم با بقیه فرقی ندارم و اعتیاد شاخ و دم ندارد که! تو هم تافته جدا بافته نیستی که! دیدی چطور سراغم آمد؟ دیدی چطور وا دادم؟ دو روز، فقط دو روز شد و نتوانستم تحمل کنم! دیگر نمی توانم، بدنم درد میکند! مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااست میخوام، دو روزه ماست نخوردم :((((

۱۲ اسفند ۱۳۸۹

آب گوشت، محصول مشترک

امروز آب گوشت خوردیم با سبزی خوردن و نان سنگک و ترشی و حالش را بردیم اساسییییییییییییییی :)
آب گوشت را آقای پدر شمال درست کرده بود و آورده بود و اینجا مادر خانومی مقادیری عملیات ترمیمی، تکمیلی روی آن انجام داده بود! برای همین محصول مشترک بود از دو شخص و دو منطقه جغرافیایی

قضاوت

تازگیها بیشتر درگیر این قضاوت کردنها و بر اساس آن حکم صادر کردنهایمان شدم. اینکه بر اساس یک سری خصوصیات و باورهای آدمها در باره آنها قضاوت میکنیم و بر پایه همان قضاوت هم حکم صادر میکنیم که خودمان و گاهی دیگران چطور با آنها رفتار کنند برایم واقعاً جای سوال است.
اینکه اگر کسی سبز است حتماً منافق است، سرسپرده آمریکاست و... شاید برای منِ سبز خنده دار باشد و اینقدر دور از من وعقایدم که حتی ندانم چطور باید ثابت کنم اینکه شما فکر میکنید نیستم یا اصلاً چرا باید ثابت کنم!
ولی هرچه فکر میکنم میبینم خصوصیت اخلاقیی را در ما پرورش دادند و از همان هم استفاده شده برای دشمن کردن ما با هم. حالا بحث من این نیست که واقعاً سبز کیست و چه باورهایی دارد و چه میخواهد و... بحث سر همین تفکیک کردن بر پایه کدهای مشخص و بعد رفتارهای بعدی آن هست. اصلاً نه فقط سبز که بسیجی و سپاهی ومذهبی و...
یکبار خیلی جزیی درباره پوشش نوشتم. واقعاً برایم جالب است که آدمها را، زنها را، بر اساس حجابشان قضاوت کنیم! کل وجود یک زن تنها با حجابِ داشته یا نداشته قضاوت بشود؟ به نظرم باز اینکه کسی فکر کند چون تو به حجاب اعتقاد نداری پس حتماً با مردی دوست هستی و اگر بگویی نه، دروغ گفتی! اینقدر خنده دار و غیر قابل باور است که نمیدانم چطور باید ثابت کنم اینکه شما فکر میکنید نیستم یا اصلاً چرا باید ثابت کنم!
چرای بزرگی است این قضاوتها و صد البته ناراحت کننده!

۶ اسفند ۱۳۸۹

یکی امروز توی ریدر زده بود: کسی رو وارد متن زندگی‌ت نکن که تو حاشیه‌ش باشی …

۵ اسفند ۱۳۸۹

من، دختر

خواستم از روزمرگی هایم اینجا بنویسم. من یک دخترم! چقدر از خودم نوشتم؟ از خودِ دخترم؟ از زنانگیهام؟
دارم فکر میکنم چقدر از خیابان و تاکسی نوشتم توی این وبلاگ؟ چقدر از خودم نوشتم؟ مثلاً از پریود شدنم؟ از اصلاح صورت؟ از مو رنگ کردن؟ من یک دخترم با مسایل مربوط به یک دختر. با وجودی که به اسم خودم وبلاگ نویسی نمیکنم ولی باز بخش اعظم روزمرگی هایم را نمی نویسم! چرا؟
من الان پریودم با یک خروار خون ریزی و دل درد و چند تا جوش مزخرف روی صورتم!
خب حالا که فیلتر شدم باز یک کم حرفهای دلم را بزنم که حداقل خیلی الکی نبوده باشد!

اولیش:


موسوی و کروبی را آزاد کنید!

دوم:
4 اسفند تولد سهراب اعرابی بود. اگر بود 21 ساله میشد...
فکر کردم فهمیدم چرا فیلتر شدم، ولی اشتباه فهمیدم :|

۳ اسفند ۱۳۸۹

وقت شناس

من عادت دارم شبهای تعطیلی تا بوق سگ! بیدار باشم (یعنی گاهی تا 5 صبح) و به جبران آن صبح هم تا لنگ ظهر بخوابم! آنوقت امروز با کلی سر وصدا که از بیرون می آمد بیدار شدم. فکر کن ساعت 9 نشده کجا و ساعت 12 کجا... از آنجا که همسایه تقریباً غیر محترم بالا چند وقتی بود شخصاً دست به کار رنگ زدن خانه شده بود وصبح آخر هفته ای با سر و صدای آنها بیدار شده بودم اینبار هم گفتم یقین باز هم خورشان هستند! (رنگ زدن آنها به این دلیل صدا دار شده بود که چون نمیخواستند به کمر مبارک فشار بیاید همه چیز را روی زمین میکشیدند برای جابجایی!) خلاصه کلی تلاش کردم که خواب از سرم نپرد و چشمهایم را جز برای دیدن ساعت باز نکردم، سرم را زیر بالش و پتو کردم که صدا نشنوم. ولی از آنجا که غر زدن هم باعث بیخوابی میشود و من نتوانستم دست از اینکار بکشم، پرید! چشمم را غضبناک به سمت پنجره و سرمنشا صدا باز کردم که... خب دیدن سایه مردی پشت پرده، که بخاطر طبقه سوم بودن، معلق در هوا محسوب میشد، صحنه سریع قابل هضمی نبود!
توضیح: کارگر ساختمان بود برای زدن داربست :|

ساعت تقریباً یک ربع به 12 شب هم یک همسایه فهیم دیگر دارد با کسی دعوا میکند! خب با صدای خفه دعوا کردن هم کار سختی است و احتمالاً آقا توجهی به ساعت ندارند! فقط خوبی ماجرا اینجاست که توی اتاق خوابها اگر در بسته باشد صدا نمی آید...یعنی بستگی دارد. ساعت 12:07 با وجود در بسته صدا می آید :|

۱ اسفند ۱۳۸۹

اوضاع خوب نیست اصلاً و ابداً! کثیف، خشن، زشت، پر از تحقیر و توهین و... ولی عجیب بعضی وقتها آرامشی توی دلم می نشیند، مثل الان!

۳۰ بهمن ۱۳۸۹

زندگی

حرف زیاد است برای گفتن ولی وقتی بخش مهمی از حست را نمی توانی بگویی حرف زدن برایت سخت میشود! وقتی بخاطر کلمه ای که حدس هم میزنی چی هست وبلاگت غیر قابل دسترس میشود دچار یاس فلسفی میشوی و میگویی "به جهنم بذار باشه!"
شاید هم همه اینها 2 روز باشد، شاید فردا دوباره بیایی و روده درازی کنی، شاید فردا اینجا را برای پیدا کردن آن کلمات شخم بزنی ولی خب سخت است. باید تمرین کنی که به زندگی ادامه بدهی. بالاخره ایمانت به زندگی چندان قوی نیست! باید تمرین کنی که برخلاف آنچه به اجبار برایت میخواهند تو زندگی کنی.

تلاش اول: امروز
- با یکی از مدیران پروژه که آدم خیلی خوبی هست و خیلی دوستش دارم بحثم شد. فهمید ناراحتم و آدمی هست که از ناراحتی ما به شدت ناراحت میشود. ولی هیچ رقم دلم صاف نشد، با وجودی که می دانستم فردا هم شرکت نمی آید از جایم تکان نخوردم!
- یک مانتوی پانزده هزار تومانی از حراجی خریدم که خیلی بهم چسبیده :|

پینوشت: فردا ساعت 3 همه با هم چند دقیقه ای برای ادای احترام به جوانان جان باخته در سکوت در خیابان راه میرویم و به کشوری امن و زیبا فکر میکنیم.

۲۴ بهمن ۱۳۸۹

خواب

یک خیابان را توی خوابهایم گاهی میبینم. یک خیابان که تا اینجا وجود خارجی ندارد! سر خیابان را ندیدم، فرق میکند توی خوابهای مختلف. گاهی مثل پاسداران است، گاهی مثل ولیعصر و گاهی قدیمی و باریک! آنچه که میبینم آخر خیابان است ولی ته آن را هم یادم نیست، میدان، چهارراه ویا... نمیدانم! از پایین که میروم سمت راست مغازه مانتو فروشی هست و یک لوازم التحریر فروشی بزرگ که توی ویترینش پر است از لوازم خوشنویسی مثل قلم و دوات و... بازاری هست مثل بازار تجریش! یک پاساژ چند طبقه هم هست با مواد غذایی، پوشاک و... و یک نیم طیقه لوازم التحریر! سمت چپ خیابان چند تا مغازه کیف و کفش فروشی هست که عموماً کارهای خوب و قشنگی دارند. یک سوپر مارکت و یک نانوایی! دیشب خواب ددیم رفتم توی یکی از مغازه های کیف فروشی. یکی از کیفها را پسندیدم. بازش کردم که دیدم یک کیف پول هم توی آن هست، یک کیف پول چرمی زرشکی! داشتم به صاحب مغازه جریان را میگفتم و توی کیف را نگاه میکردم که...باورم نمیشد! هر چه که توی کیف دزدیده شدم بود راست آمده بود توی این کیف پول! همان که توی مترو زده بودند! فکر کن بعد از یکسال و اندی محتویات آن کیف سر از خوابم درآوردند!

۲۲ بهمن ۱۳۸۹

نه که اقتدار داریم، نه که تکیم، نه که... زنده ها که هیچ، اسیرها که نگو، وبلاگها که جای خود دارند، مُرده ها و جنازه ها هم غلط میکنند هوس تکان خوردن به سرشان بزند! من میگویم تو جنازه ای، مُردی بگو چَشم! گفتی چشم؟ آفرین! حالا دیگر تکان نخور، جنازه که تکان نمیخورد! جنازه که پای اینترنت نمیرود! جنازه که ... اصلاً درست است که من مقتدرم، من تکم، ولی خب جنازه راه بیفتد توی خانه مور مورم میشود!

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

از وقتی خبر رسیده مبارک برکنار شده و قرار است سخنرانی کند، مادر خانومی تلویزیون را قبظه کردند! مدام از این شبکه به آن شبکه! اول میگفت "خب مجبور بودی؟ خودت میرفتی دیگه!" حالا که طول کشیده میگوید "اَه پاشو بیا دیگه، مسخره کرده خودشو!" حالا ما هم التماس میکنیم به مبارک "جان من بیا میخوام یه فیلمی چیزی ببینم! سرم داره گیج میره بس که یه تصویر از این میدون التحریر دیدم!"

۲۰ بهمن ۱۳۸۹

سرما

دیروز از بعد از ظهر زانوهای بیچاره ام شروع کردند به درد گرفتن! مدام هم درد بیشتر میشد! سعی کردم توجه نکنم چون فکر میکردم از مشکلات عادت ماهیانه است که سراغم آمده است! گذشت و گذشت تا سوار ماشین شدم و دیگر واقعاً تحمل درد سخت شد! دست کشیدم به زانوهایم و دیدم بله... زانوهای من به سرما به شدت حساسیت دارند!توی سرما چنان دردی میگیرند که اگر خواب باشم از خواب بیدار میشوم . اینبار هم گویا زانوهای بیچاره یخ کرده بودند و من نفهمیده بودم! وقتی دست کشیدم یخ یخ بودند و هرچه دستم را روی پایم گذاشتم هیچ اتفاقی نیفتاد!
دلم سوخت برای زانوهایم که بی توجه بودم به آنها...

امروز برگشتنی چنان یخ کردم که وقتی رسیدم خانه و با همه لباس بیرون هم که نشستم باز داشتم میلرزیدم!

۱۸ بهمن ۱۳۸۹

معلم

دبیرستانی بودم که با اسم آقای فریپور آشنا شدم، معلم فیزیک مدارس علامه حلی و فرزانگان تهران. یعنی 16-15 سال پیش! آشنایی آن دوران هم بر میگشت به فیلمهای تدریسش توی آمفی تاتر مدرسه که دیدم! گذشت و گذشت تا دو جایی کار کردم که آقای فریپور دوست هر دو مدیر عامل بود، همه محل کار اول و هم اینجا! اینجا بیشتر دیدمش با وسایل آموزشی جدیدی که میسازد و همینطور وسیله ای کاربردی برای شرکت ما.
امروز صبح با کلی کار مزخرف باید سر و کله میزدم از جمله خریدی که با تاخیر زیادی مواجه شده و کارفرما پایش را روی گلوی ما گذاشته تا پولی که دست پیمانکاری نرسیده و درخواست خریدهایی که منتظر پایان تعطیلات کره و چین بودند و خریدهایی که منتظر تصمیم گیری مدیر عامل محترم بودند و ایشان هم عین ماهی از دست آدم سُر میخوردند!
وسط همه این مشغولیتها آقای مدیر عامل صدایم کردند. آماده بودم که با کاغذها و لب تاپ بروم تا تکلیف بخشی از کارها روشن بشود حداقل، که فرمودند "آقای فریپور یه برنامه تو دانشکده مکانیک دانشگاه خواجه نصیر داره. من حوصله ندارم برم! شما جای من برین."
"وااااااااااااااااااای، نه! امروز نه! حوصله ندارم! وقت ندارم!" اینها را من گفتم، توی دلم، به همکارها، نه به مدیر عامل! نشستم گفتم "خب گفت دیگه حالا، نمیرم." ولی من را که دوباره دید گفت "نرفتی خانوم؟"
- نه، کار دارم!
- نه، برو!
- آخه شال سرمه! دانشگاه رام نمیدن. (شال زرشکیمو نشونش دادم)
- بگو سبز که سرم نیست، قرمزه!
راه نداشت، چانه زدن، راه نداشت. با لب و لوچه آویزان و دست از پا آویزانتر راه افتادم. لعنت! کی حالا حوصله نمایشگاه وسایل کمک آموزشی دارد؟ اینقدر آویزان بودم و حس اسیری که به زور جایی میبرند داشتم که خودم خنده ام گرفته بود. مجبور بودم دستمال کاغذی جلوی دهنم بگیرم چون نمیتوانستم نیشم را توی خیابان ببندم!
رسیدم جلوی در دانشگاه، به نگهبان گفتم "آقای فریپور اینجا برنامه دارن؟!"
- چه برنامه ای؟
- نمیدونم! کارشون ساخت وسایل کمک آموزشی برای فیزیکه!
- دانشجوه؟
- نه
- استاده؟
- نه اصلاً کارش اینجا نیست!
- واقعیت من نمیدونم. اگه ماله دانشگاه نیست زنگ بزن بهش بگو بیاد جلوی در دنبالت!
باز خنده ام گرفت! فکر کن زنگ بزنم "آقا کارتو ول کن بیا دنبالم!" مگر خودش دعوتم کرده که حالا پیشوازمم بیاید؟ خوشحال و شاد زنگ زدم به مدیر عامل که "نگهبان نمیشناسه، میگه همچین کسی برنامه نداره! اگه هست بگو بیاد دنبالت"
- (تو دلش گفت واااااا) اون بیاد دنبالت؟ بگو تو آمفی تاتر برنامه داره! اگه گفت نیست بیا، نمیتونه پاشه بیاد دنبالت که!
خوشحال گفتم و همین که راهم را کج کردم که برگردم گفت "توی آمفی تاتر برنامه برای بچه مدرسه ایا هست! برو ببین همونه؟" نه کارتی، نه اسمی هیچی هم نخواست!
از در آمفی تاتر که رفتم تو، یک عالم بچه علامه حلی آنجا نشسته بودند، البته نَشسته بودند، ایستاده بودند، جیغ میکشیدند،  میخندیدند و بلند بلند حرف میزدند، روی سر وکول همدیگر و آمفی تاتر بودند کلاً! آن پایین، روی سن، پشت یک میز بزرگ آقای فریپور پشت یک مه غلیظ لیزر میتاباند به یک آینه! با خودم گفتم زمان ما که نیست، کف میکردیم وقتی میگفتند لیزر! نسل جدید با این خط قرمز مگر نفسش بند میاید؟ آزمایش بعدی شد دو آینه موازی که نور لیزر وسطش زیگزاگ میرفت! بچه ها شروع کردند "اَه...وااااای"، هرهر و کرکر، بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند "آقا بلوزتون چه رنگیه؟" آقای فریپور با جدیت نگاه کرد به لباسش "طوسی و قهوه ای!" شوخی میکرد، میخندید، هر صدایی که میشنید جواب میداد. بچه ها خوششان آمد، یواش یواش آزمایشها جالبتر شد و بچه ها کنجکاوتر.
بیخیال همه بدبختیهای شرکت! حالی کردم از این خوشی وشادیِ دیدن آزمایشها، شوخی های صبورانه آقای فریپور و شیطنتهای پسرها...تمام مدت توی صندلیم بند نبودم، با آقای فریپور، با آن بچه های شر و شیطان و شیرین. انگار وسط روزمرگیها ناگهان پرتت کرده باشند وسط خوشیهای مدرسه، وسط آن فیلمهای هیجان انگیز آزمایشات آقای فریپور! یکجور هدیه بود انگار!
کار رسید به تولید صدا با لیزر، تابندن لیزر به یک فتوسل و وصل کردن آن به یک اسپیکر کامپیوتر! آقای فریپور دستش را بین نور تکان داد و صدا تولید شد. چند بار که رد کرد بچه ها داد زدند "آقا بندری بزن!" فریپور خندید "از این هنرا ندارم، هیکلمم اجازه همچین حرکاتی نمیده!" خودش گفت که "کله اش یه آینه محدب است"، خودش گفت "شونه ای که برای آزمایش اورده مال زمان جوونیاشه" و...
آخرش که شروع کرد با 8 لیزر تابانده مثلاً آهنگ زد بچه ها خوندند "فریپور بتهون، فریپور بتهون!"


از آقای مدیر عامل بخاطر زورکی فرستادنش تشکر کردم. کاش آقای فریپور بیمار نبود و این لحظات را میتوانست بیشتر وبرای بچه های بیشتری فراهم کند. کاش همیشه انرژی داشت، نه فقط برای این روزها، که بخاطر خاطرات سالهای دورش برایش انرژی بخش بود نه چیزی که الان هست و بقول خودش " برای ما که اوایل انقلاب بچه مدرسه ای بودیم این روزا انگار ما مرده ها رو زنده میکنه"!
فکر میکنم چه خبر شده که یک مرد به بچه های توی این سن و سال باید دلیل دوست داشتن این روزها را توضیح بده!


خیییییییییییییییییییییلی خوب بود :)

۱۷ بهمن ۱۳۸۹

ورزش

یک دستگاه الپتیکال خریدم. سفارش دادم، یک هفته طول کشید تا بفرستند! بعد چند روزی پیگیر ورزش کردم تا اینکه آقای پدر فرمودند "اگه ورزش سنگین میکنی که عرقتو در میاره، یه روز درمیونش کن." از آنجا که من مرید آقای پدر درخصوص ورزش و تمرینهای ورزشی هستم قبول کردم...به سختی! هی به خودم فشار آوردم و پیچ و تاب خوردم و آخر سر پرسیدم "حالا یعنی میشه روزای دیگه هم همینجوری بازی بازی برم روش اونقدی که عرق نکنم؟!" آقای پدر نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداختند و فرمودند "نه! که چی بشه؟" دیگر رویم نشد بگویم الان کودک درونم دارد از دست و پایم میزند بیرون! عین بچه ها ذوق مرگم الان برای وسیله جدید! از در میروم تو میپرم رویش، از در میخواهم بیایم بیرون باز باید یک چند کالری رویش بسوزانم! نگفتم! کودک درونم را هم بگویی نگویی مهار کردم :)
دلایل آقای پدر:
1- اگر هر روز ورزش سنگین داشته باشی، بدنت عادت میکند. بعد اگر جایی بروی که چند روزی نتوانی ورزش کنی بدنت مریض میشود! تازه دوباره هم که میخواهی شروع کنی کم میاورد.
2- باید حواست باشد که با ورزش سنگین ماهیچه ها هم آب میشوند مگر اینکه مراقب تغذیه ات باشی و برنامه برایش داشته باشی! (که خب من ندارم)

۱۶ بهمن ۱۳۸۹

بالاخره مکعب روبیک درست شد! چگونه اش را بعداً خواهم گفت! الان چشمانم از خواب پر است! ناز شوم با این ادبیاتم :)))

۱۵ بهمن ۱۳۸۹

زن

نمی دانم نوشتم یا نه، پس مینویسم!
شرکت قبلی نگهبانی داشتیم که با خانم و سه پسرش طبقه پنجم، دو اتاق روی پشت بام، زندگی میکردند. آنهایی که تازه این زن و شوهر را میدیدند فکر میکردند مادر و پسر هستند، بس که زن تکیده بود! بعدتر فهمیدیم که زن واقعاً بزرگتر از مرد است. همسر برادر فوت شده بوده، با چند فرزند، که خانواده مرد را مجبور به ازدواج با زن میکند و بعد مدتی شهر و دیار را ترک میکنند و به تهران می آیند. فاصله زیادی بین شان وجود داشت! زنی مسن تر، که اصلاً بلد نبود فارسی صحبت کند و ما تنها در حال اشک ریختن و دعوا کردن میدیدیمش و مردی جوانتر که سعی میکرد خودش را بالا بکشد، خوب کار میکرد، اهل کتاب خواندن و فیلم دیدن بود و همه میدانستیم که زنی چشم آبی را هم صیغه کرده! همه میدانستیم حتی زن خودش! زن تقریباً وجود نداشت حتی وقتی دعوا میکرد و گریه میکرد مرد صحبتی نمیکرد، حتی یک نگاه، حتی یک کلمه، یک فحش! هیچ! سکوت!
ساختمان قدیمی بود و خیلی مواقع آسانسور خراب میشد. زن که با آن حال و روز باید هربار برای خرید و اصلاً بودن این همه پله را پایین و بالا میکرد یکبار زمین خورده بود و پایش شکسته بود. فکر کنم یک روز بعد دوا و درمان شد چون مرد نمیخواست پول خرجش کند! کلاً برای چیزی که وجود ندارد پولی نباید پرداخت...
نمیدانم شرایط از اول چطور بوده. زن چقدر مسن تر بوده. تفاوت ظاهریشان چقدر بوده. مرد چقدر مخالف این وصلت بوده و چه اجباری راضی به این ازدواجش کرده. زن از اول ندیده گرفته شده. زن از اول فقط گریه و زاری و دعوا بلد بوده. مرد از اول زن را ندید گرفته و...
قضاوت نمیشد کرد ولی من چشم دیدن مرد را نداشتم! الان هم یادم افتاد چون داشت فیلم کافه ترانزیت را نشان میداد. همین...

۱۴ بهمن ۱۳۸۹

هیییس، همه چی آرومه

چرا گروهی از آقایان وقتی ناراحتت میکنند سریع خودشان جوش می آورند و مجبوری برای آرام کردن اوضاع خودت را خوش و خرم نشان بدهی؟ انگار نه انگار که تویی که ناراحتی؟ این یک سیاست است یا ناتوانایی؟!!!
الان آقای پدر در چنین شرایطی است!

انقلاب

دلشوره های آشنای پارسال باز آمده سراغم! نگرانی، دلشوره، نا امیدی، امید، نفرت و... عین پارسال! با این تفاوت که اتفاقات کمی دورتر است، تفاوتی که اصلاً مهم نیست انگار. مهم اتفاقی است که می افتد، مهم آرزوهاست، مهم هدف است، چه اینجا چه جای دیگر. پیروز بشوند حسودی هم میکنم ولی چه ذوقی بکنیم و چه جشنی برپا بشود توی دلهامان. هرچند فکر نکنم هیچ وقت بگویم خدا را شکر همه چیز درست شد و تمام! سیب هزار چرخ میخورد تا بیاید پایین، انقلاب هم همینطور...

پینوشت: امشب، امشب از آن شبهای هولناک است! امیدوارم اتفاقی، اتفاق خونینی نیفتد.

۱۳ بهمن ۱۳۸۹

دوستی هر از چند گاهی تماس میگیرد و میگوید "کم پیدایی! شوهر کردی؟" هرچه خودم را به در و دیوار کوبیدم که "نگو کم پیدا! تواین مدت خودت کدوم گوری بودی؟!"به خرجش نرفت که نرفت! اینبار که طبق روال معمول ایمیل زد که "کم پیدایی! شوهر کردی؟" زدم " آره، سرمم خیلی شلوغه!" بلکم دست از سر مبارک بر دارد! حالا برداشته نوشته "چی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟"
یک حلقه ای، شوهری، اسمی، چیزی ندارید فرو کنم تو چشمش؟!!!
محض رضای خدا، یکبار هم نشد با این پرداخت الکترونیکی بانک پاسارگاد مشکل نداشته باشم! تو بگو یکبار!

۱۲ بهمن ۱۳۸۹

- شده یکجا باشی و حس کنی یکی زل زده بهت ولی هرچی کله بکشی نتوانی ببینیش؟ من الان همان حس را دارم!

- گاهی یک اس ام اس. آنهم یعنی غلط میکنی من را فراموش کنی! آن هم محض کرم ریختن!

۱۰ بهمن ۱۳۸۹

پوشش

برایم ایمیل زده که "...خیلی باحالی من خودم شوخم از آدمهای شوخ خوشم میاد ولی حیف که خط سیاسیمون به هم نمیخوره من یک دختر محجبه هستم!" برایش نوشتم که "راستش فکر نمیکنم محجبه بودن خط سیاسی رو تعریف کنه!" جواب داده "آره بابا من هم دوست های زیادی دارم که مانتویی هستند چه ربطی داشت راست میگید!!"

حالا میگفتی با کسی دوستم که به حجاب اعتقاد ندارد یک چیزی وگرنه که چند تا جون کف دست گذاشته میشناسی مینی ژوپ بپوشد راه بیفتد توی خیابان خواهر من؟!!

کلاً این مقایسه وقضاوت آدمها بر اساس ظاهر بد دردی است که توی جامعه ما هست، چه بین آدمهای معتقد به حجاب و چه ناراضی از حجاب!

۹ بهمن ۱۳۸۹

خر...خر...خر!

- مردک با زنی نشسته تو تاکسی، بعد حرف میزند با خانوم یا دستش بهم میخورد یا پایش! آخر که پیاده شدیم و باز دستش به دستم خورد زل زدم بهش و گفتم "احمق!" جلوی خانوم! دلم خنک شد...خر :|
- آن مردی که موقع سوار شدنش رویت را ندیده و موقع پیاده شدنت همه صورت چشم میشود که خدای نکرده جزییات از دستش برود هم خر :|
- آن راننده ای که توی تاریکی، وقتی می خواهی از بلوار پهنی بگذری که ماشینها با سرعت ازش رد میشوند و تو فقط چند لحظه ای فرصت داری تا دوباره سیل ماشینها نریزند، هی چراغ میزند و سرعت کم میکند و تو مجبور میشوی دوباره صبر کنی هم خر :|


کلاً امشب، برگشتنی مردها همه ...


۶ بهمن ۱۳۸۹

انقلاب 2

در قرن هفدهم بریتانیای کبیر ثروتمندترین و فدرتمندترین کشور جهان بود. سرزمین بریتانیا از هندوستان آغاز و به رودخانه می سی سی پی در آمریکا ختم می شد. دذ قرن شانزدهم مردم زیادی از بریتانیا به آمریکا که در آن زمان به "دنیای جدید" شناخته شده بود رفتند.
آنها به دنبال جای جدیدی برای زندگی بودند و آنجا شروع به تشکیل از در سرتاسر سواحل آتلانتیک کردند. دیگر اروپاییها، از آلمان، لهستان، اسپانیا و فرانسه، بعدتر وارد آمریکا شدند. در سال 1750 بیش از دو میلیون نفر در 13 مستعمره در آمریکا زندگی میکردند.
مستعمره نشینان چه کسانی بودند و چرا به آمریکا آمده بودند؟
آنها انسانهای شجاعی بودند! سفر طاقت فرسا اولین مورد از سختیها و خطرات بیشماری بود که با آن مواجه بودند. با توجه به مسافتی حدود 5000 کیلومتر دریای بین اروپا و "دنیای جدید"، طی کردن این فاصله با کشتی، در صورت وجود باد مناسب، حدود 7 هفته زمان میبرد. آن روزها این سفر چگونه بود؟

ادامه ی: انقلاب 1

۳ بهمن ۱۳۸۹

۱ بهمن ۱۳۸۹

دبی دبی

بنویسم؟ این هم جز جفنگیات است، بنویسیم؟
یکی از همکارها برای بازرسی باید میرفت دبی. رسماً و بی تعارف مرحمت نمودند و این کام ما را سه روز تمام ایزوگام نمودند، چون می خواستند همسر محترمشان را هم همراه خود ببرند.
اول گفتند آن هفته نه، این هفته! بعد چون این هفته دبی فستیوال خرید است، کاملاً تصادفی البته، نه بلیت هواپیما گیر می آمد نه هتل.
بعد هم که خب در شرایط کنونی هر هواپیمایی سوار نمی شدند، البته که نه ایشان و نه خیلی از مسافرهای دیگر، و فقط پرواز امارات میخواستند!
بعد هم که خب هر هتلی نه!
خلاصه که بالاخره همه چیز محیا شد و ما نفس عمیق کشیدیم تا امشب...
موبایلمان زنگ خورد که "خانومم نمیاد، خودم دارم میرم. بلیتهای ایشان را کنسل کنید خودمم زودتر برمیگردم!" امر فرمودند که به آژانس زنگ بزنیم که بابت بلیت جریمه نکنندمان!
حالا باز نمیدانم حرص بخورم یا نگران خانمش باشم که نکند اتفاقی افتاده برایش! خودش میگوید مشکل پیش آمده! اما خب از آنجا که ما مار گزیده ایم سر تغییر تاریخ به خاطر فستیوال خرید، هی قضیه پول بلیت می آید جلوی چشممان و امیدواریم مشکل خانم بهانه باشد!

پینوشت: بنده خدا آخر به بلیت ماهان رضایت داده بود هرچند امارات برای یک نفر جا داشت! حالا مجبور است تنهایی، بدون خانمش، سوار هواپیمای ماهان بشود!
نتیجه گیری اخلاقی هم با خودتان :|

۲۶ دی ۱۳۸۹

خجسته تر از من!

کرایه 350 بود تا قبل از هدفمندی، آن موقع تازه بعضی با انصافها 300 میگرفتند هنوز! حالا اکثراً 400 میگیرند، با انصافها 350! امروز باز خجسته بازی در آوردم! اول 500 دادم که خودش خرد بده، گفت اگر داری خرد بده. عین بچه آدم 400 دادم. طرف آدمتر از من 100 تومان برگرداند!

۲۵ دی ۱۳۸۹

خجسته

آدم خجسته یعنی من! خرخره راننده ای که 50 تومان اضافه تر می خواهد بگیرد را میجوم! آنوقت اگر یک راننده نداند کرایه چقدر است خودم آن مبلغ بیشتر را میگویم. میترسم حق خوری باشد، کلاه برداری باشد!

برف

امروز کلی روز خوبی بود. روز برف، برف زیاد! حالا توی این برف فراوان، از در شرکت که آمدم بیرون همکاری بهم چتر داد و همکار دیگری پرسید مسیرت کجاست و من را تا پونک رساند، هر چند مسیر اصلیش نبود :))) بعد یک راننده با حال هم برای آخرین مسیر سوارم کرد که حتی نمیدانست کرایه چقدر هست. پیاده که شدم باید یک سرپایینی را می آمدم. ملت خوشحال زده بودن بیرون، ولی ماشینها... صحنه جالبی بود که چطور ماشینها پاورچین پاورچین جلو میرفتند. بعد همینطور که داشتم می آمدم پایین یک پراید از کنارم همینطور لیز خورد و چرخید و ایستاد. کلاً هیجان انگیز بود خانه آمدنمان.

۲۴ دی ۱۳۸۹

قمری و لاک پشت

فکر کن توی بابیلون زدم turtle، در ترجمه فارسی آن آمده "هر نوع لاک پشت ابى ،کبوتر قمرى،...". فکر میکنید مترجم کبوتر قمری را از کجایش در آورده؟!!!
پینوشت: امروز روز ششم بود و یکی از سخت ترین روزها از یک بُعد دیگر!
کسی نپرسد چه خبر است که نمی خواهم بگویم. این یک جور ثبتِ کاملاً خصوصی برای خودم است!
مریضم اینجا مینویسم؟ نه، ولی خانه خودم است و دلم میخواهد یک صنوقی را بگذارم یک کنجی که همه ببینند ولی ندانند توی آن چی هست. کسی حرفی دارد؟
1- روز پنجم
2- مهمان داشتیم. دوست مادر خانومی و همسرش. نشسته بودند به حرف زدن که دیدیم بحث بالا گرفته، چه بالا گرفتنی! بحث چی بود؟ میخواستند بدانند پایتخت تونس کجاست! نشسته بودند هی پایتختهای کشورهای آفریقایی را بر میشماردند تا به تونس برسند. بحث باید هدفمند باشد، الکی نباشد، باید ازش چیزی یاد بگیری!
پایتخت تونس هم شهر تونس هست.
3- خیلی خسته ام، خیلی!

۲۲ دی ۱۳۸۹

۲۰ دی ۱۳۸۹

امروز

- صبح از خانه که در آمدم، تا برسم پونک و سوار ماشین برای ونک بشوم 1 ساعت و ربع طول کشید! حالا بماند که آخرش تاکسی نبود و سوار مینی بوس شدیم. برای همین بعد از ظهر همه اش فکر میکردم "آخ آخ چطوری برگردم خونه، الان همه جا یخ زده، باید چارچنگولی برم که سُر نخورم و...!"
شانس آوردم زمین خیس بود وگرنه دق میکردم اگر مثل میدان ونک زمین خشک خشک بود! البته از حق نگذریم یک سراشیبی بود که یخ زده بود و مجبور شدم موشی راه بروم که سر نخورم :)))
- از جلویم خانمی رد شد با یک سگ سفیدِ کوچولو، از این پشمالوها که بجای راه رفتن فکر میکنی دارند روی زمین قل میخورند. همینطور رد شدند و این سگ عین یک گلوله سفید قل میخورد که ییهو! برگشت طرف من و چنان پارسی کرد که بعد از سکته ،انگشت به دهن مانده بودم این صدا از کجای این توپ پشمالو در آمده!

۱۸ دی ۱۳۸۹

انقلاب 1

فصل اول - پیش از انقلاب
21 سال پیش از شروع انقلاب آمریکا، در سال 1754، بنجامین فرانکلین تصویری از 13 مستعمره آمریکایی را در روزنامه اش، پنسیلوانیا گَزِت گذاشت.  تصویر، ماری را که به 13 تکه بریده شده بود نشان میداد و در زیر آن نوشته شده بود "اتحاد یا مرگ". فرانکلین تلاش میکرد تا به مستعمره نشینان بگوید برای بقا نیاز دارند با یکدیگر کار کنند. در آن زمان آمریکا کشور مستقلی نبود و هر مستعمره بوسیله "کشور مادر"، بریتانیای کبیر، اداره میشد. هیچ کس درباره اتحاد ضد بریتانیا فکر نمیکرد و هر مستعمره از بودن در راه خودش راضی بود.
اما در سال 1775 همه چیز تغییر کرد. مستعمره ها مثل برادرهایی که علیه "مادر"شان میجنگند در کنار هم قرار گرفتند. چرا آمریکاییها تغییر کردند؟ چرا اینچنین سریع اتفاق افتاد؟ و این داستان انقلاب آمریکاست.

پینوشت:  گفتم کتاب Revolution را که برای کلاس زبان میخوانم ترجمه کنم و اینجا بیاورم چون موضوع و اتفاقات برایم خیلی جالب بود. ولی حالا توی همین یک الف کتاب ماندم. آنجا را که مارک کردم یعنی نمیدانستم چه بنویسم! قسمتهایی که برایم مهم هست را هم مشخص خواهم کرد.

پینوشت 2: یعنی له شدم با اینهمه غلط دیکته!

۱۷ دی ۱۳۸۹

سفر

داریم برای دو تا از همکارها یک سفر خارجی ترتیب میدهیم، با همه دنگ و فنگش! خب حالا من هم دلم یک سفر خارجی خواست با همه دنگ و فنگش :|
توضیح: البته که کاری نباشد، مثل این یکی! ولی خب خرجش را بدهند با این حال :)))

۱۵ دی ۱۳۸۹

باران

اولِ اولِ اول از همه اینکه باران می آید! باران :)))))))))))))))))

دوم اینکه باران می آید :)))))))))))))))

شرمنده حرف های دیگر باشد برای بعد! فعلاً همینقدر بگویم که دارد باران می آید :)))))))))))

۱۱ دی ۱۳۸۹

همه چی آرومه...

سه نفر از صبج گیر دادن که دیتاشیت دوزینگ پمپ پروژه ای را بدهم به واحد فنی! هرقدر هم که میگویم من قرار نیست دیتاشیت به واحدی بدهم، خصوصاً واحدِ تولید کننده دیتاشیت، واحد فنی، توی کله ای که باید فرو نمیرفت!
یک نفر آمده قیمت اقلامی را خواسته و وقتی میگویم "برای چی میخوای؟" میگوید "برای مقاله!" بحث نکردم و گفتم "برو بعداً بهت میدم!" حالا فردا بنا به دستور مدیر عامل یه عدد حدودی و 10% بالاتر باید بدهم! در عین اینکه باید بروند و توضیح بدهند که همچین چیزی را برای چه میخواهند (مدیر عامل با عصبانیت دستورات بالا را دادند!)
پروژه ای درخواست خرید برای یکی از اقلامی داده که قبلاً خرید کردم! به واحد تامین که مسئول انبار هم هست یادآوری شد. فرمودند "خودت خریدی، بگو کجاست؟!" دوستان در مجموع پیشنهاد دادند هم دیتاشیت بدهم، هم خرید کنم، هم خریدها را ببرم سایت و نصب کنم که دیگر مشکل پیش نیاید! کلی مدرک رو کردم که یعنی خرید شده، بروند توی انبار خودشان بگردند.
خوشبختی که بدون مجید جان تکمیل نمیشود! فکر کن در چنین وضعیت دلنشینی تلفنت زنگ بخورد و مجید جان بپرسد چک والوهایی که برای همان پروژه خریدی، اطلاعاتش را میدهی؟ همین طور که نفس عمیق میکشدم سعی کردم با آرامش جواب بدهم. دیگر خوبیت نداشت با همه بچه های واحد فنی دعوا کنم! "شما فایلایی رو که براتون میفرستم نگه نمیدارین؟ فکر میکنم چندباری بهتون دادم!" باور کنید با آرامش گفتم ولی نمیدانم چرا تند تند گفت "راستش من خبر ندارم، الان این همکارمون خواست گفتم ازتون بگیرم!"
از ونک سوار ماشین شدم که بیایم پونک. یک مرد با چه هیکلی و محاسن و انگشتر یزرگ عقیق نشسته کنارم و من تقریباً روی لبه پنجره نشستم که مردک بهم نخورد!
از پونک سوار ماشین شدم که بیایم خانه. مرد درشت و جوانی که جلو نشسته میگوید چقدر شده؟ راننده میگوید 500! کرایه 350 بوده تا صبح! کمی بحث میکند پانصد میدهد. اول سعی میکنم باز نفس عمیق بکشم. هی نفس میکشم، هی نفس میکشم، ولی خب گاهی چاره درد این نیست که مدام چیزی روی درد اضافه کنی، حتی اگر آن چیز کل اکسیژن عالم باشد (حالا که همش هوای آلوده بود!) خب پس بعد از اینکه یک مسافر را بین راه پیاده کرد و بجای 250 ازش 400 گرفت، ناگهان چنان هواری کشیدم بر سر راننده، چنان هواری کشیدم که بیا و ببین! خودم حیرت کردم. آقای هیکلی جلو حیرت کرد و برگشت زل زد بهم. راننده حیرت کرد و گفت "من مسافرم رو میشناسم، میدونم از کی چقدر باید بگیرم و..." اوضاع جوری شد که 400 که گذاشتم کف دستش تشکر کرد که هیچ، آقا هیکلی هم که گفت 500 دادم باقیش را بده گفت چشم :))))
اینه....