مثلاً اینکار کاری نیست که من دوستش داشته باشم! فقط چون آدمی هستم که با مطالعه نمیتوانم چیزی یاد بگیرم از شیوه تجربه استفاده میکنم و این کار بخشی از کاری است که باید ازش خبر داشته باشم! حالا فقط میماند که کاری که به من سپرده میشود را درست انجام بدهم و خودم توقعی برای یک بازرگان شدن ندارم!
۱۰ دی ۱۳۸۹
مثلاً اینکار کاری نیست که من دوستش داشته باشم! فقط چون آدمی هستم که با مطالعه نمیتوانم چیزی یاد بگیرم از شیوه تجربه استفاده میکنم و این کار بخشی از کاری است که باید ازش خبر داشته باشم! حالا فقط میماند که کاری که به من سپرده میشود را درست انجام بدهم و خودم توقعی برای یک بازرگان شدن ندارم!
۵ دی ۱۳۸۹
احتکار
تا حالا یک محتکر را از نزدیک نشناخته بودم که حالا دیدم. نمی دانم چرا باورم نمیشد کسی بتواند از گران شدن مایحتاج مردم خوشحال بشود. شاید منتظر بودم قیافه طرف جور خاصی باشد ولی تصادفاً اینها خیلی معمولی از آب در آمده بودند! سخت است که باور کنی یکی مثل خودت فقط و فقط به فکر خودش باشد و شرایط دیگران را نبیند که هیچ، تازه خوشحالم باشد!!!
پینوشت: این فیلمها را دیدی مدام یک زنی آویزان است و یک مرد باید نجاتش بدهد؟ دارم یکی از مزخرفترینشان را نگاه میکنم! زنک راه میرود، مینالد >:|
۳ دی ۱۳۸۹
نمیدانم ماها که عادت به زندگی خانوادگی را داریم تا چند وقت میتوانیم تنهایی را تحمل کنیم. به هر حال درست است که تنهاییِ گاهی گداری برایت جذابیت دارد ولی با تا کِی؟ مهم است.
۲ دی ۱۳۸۹
نوشته "به وحید بگید ، ازین به بعد من روزی 2 تا خط میکشم رودیوار !!!
یکی یادآور روزای بدبختیمون ...
یکی برای قلبم ، برای خواهر کوچکم ، برای نفسم ..."
به امید آزادی همه دربندان
پینوشت: پینوشه، صدام و حالا وبدلا! دیگر گفتن ندارد که "دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره"
دزد
دیشب خوش و خرم برای خودم ماکارونی درست کردم با جعفری و ذرت و قارچ و پیاز و سیر وکلم و تا دلم خواست فلفل سیاه و قرمز و فلفل دلمه ای و پنیر پیتزا! آی خوشمزه شد، آی خوشمزه شد. وقتی بیخیال غذا درست کنی و نگران نباشی که بد بشود، حتماً خوشمزه میشود.
پینوشت: دیشب خوابِ دزد دیدم! خواب دیدم دزد آمده. میگویند دزد یعنی خواستگار! پس احتمالاً منم که با چاقو زدمش در واقع یعنی بهش جواب مثبت دادم :)))
پینوشت 2: الان که دارم سرچ میکنم چیزی به اسم خواستگار نمیبینم، زده یا مهمان یا دوست یا مسافر در راه است و از این سه حال هم خارج نیست!
یکی هم نوشته: "اگر خواب ببينيد كه منزل، كمد يا دارايي و اموالتان مورد دستبرد و سرقت قرار گرفتهاند، يعني به شهرت، وجهه و اعتبار شما حمله شده و آنها خدشه دار ميشوند. ولی اگر در برابر سارق ایستادگی کنید و به دفاع از اموالتان بپردازید یعنی اوضاع نامساعد زندگیتان خوب پیش خواهد رفت."
کلاً خوب کردم چاقو کشی کردم. یعنی هم با چاقو مجبورش کردم لیوانهایی که برده بود برگرداند! هم چاقو را زیر گردنش گرفتم که دوستهایش توی خانه نیایند! هم با چاقو دستهایش را خط خطی کردم :) بعد جالب بود که مادر خانومی که نمیدانست اینها کی هستند هی در و پنجره را که من میبستم باز میکرد و هی اینها را راه میداد خانه. یعنی برنامه ای داشتم برای بیرون کردن و بستن در وپنجره ها. تازه با اعتماد به نفس بیرون هم رفتم و شیشه های ماشین را بالا کشیدم و درش را هم قفل کردم که ماشین را ندزدند. تمام مدت هم چاقو دستم بود البته...
۱ دی ۱۳۸۹
زده به سرش!
- این شهرداری هم زده به سرش!!! هر روز یک ایستگاه جدید تو مایه ی "شنهای مخصوص برای شهروندان محترم" عَلَم میکند!
- از آنجا که دیگر از جونم سیر نشدم، از بزرگان و اینها چیزی نمی گویم! البته به این متن هم نمیخورد چون بحث کسانی است که تازه به این مشکل دچار شدند نه سابقه دارها!
۲۷ آذر ۱۳۸۹
یاد بگیریم
یکی از وبلاگهای مورد علاقه ام وبلاگ مهار بیابان زایی است. دیده بودم که آقای درویش خیلی با احساس و محبت و صبور به تقریباً تمام کامنتها جواب میدهند. پس به ذهنم رسید از طریق ایمیل از ایشان سوال بپرسم. دقیقاً به فاصله 28 دقیقه پاسخ گرفتم، معرفی شخص به همراه شماره موبایل! باور کنید فقط من تعجب نکردم، به هرکس گفتم برایش جالب بود بس که عادت کردیم جواب نگیریم.
امیدوارم همواره پر انرژی و سلامت و موفق باشند.
۲۶ آذر ۱۳۸۹
چه میشود گفت؟
- از اینجا میشود پیش بینی آلودگی هوای تهران را دید! و اینجا هم نوع تغذیه مناسب در زمان آلودگی هوا! خواستم بگویم اگر دیدی توی تاکسی راننده دارد تند تند ساقه کرفس میجود، فکر نکن آخر الزمان شده :)
۲۵ آذر ۱۳۸۹
بعد نوشت: گند زدم به گمانم :(((
بعدتر نوشت: خدا آدم را گیر مریض نیاندازد، بلند بگو آمین!
- خواندم که "خانم نوریزاد در بخش سی سی یو بیمارستان مدرس بستری شد... ظاهرا تمام مدت بازداشت هم بیهوش بودن." ما چه میفهمیم اینها چه میکشند؟ :(
۲۴ آذر ۱۳۸۹
جنگ، مرگ
- یک عمل انتحاری دیگر و کلی کشته و زخمی. نمیدانم چرا هنوز تعجب میکنم که توی قرن 21 ام همچنان گروهی راه رسیدن به خواسته های خودشان (چه درست و چه غلط) در نابودی دیگران می بینند! نمیدانم چرا همچنان اینقدر توقعم از آدمها زیاد است! نمیدانم چرا فکر میکنم الان همه آدمها باید بفهمند راه درست کردن اوضاع کشتن و از بین بردن دیگران نیست! حالا من هنوز این مورد را هضم نکردم دیگر واقعاً درک عملیات انتحاری برایم واقعاً سخت است. عکس دو نفری که عملیات چابهار را انجام دادند را نگاه میکنم، دو تا جوان (یکی حتی نوجوان) باید توی ذهنشان چی فرو کرده باشند که راضی باشند با آن بمبهایی که به بدنشان چسباندند اینقدر خوشحال عکس بگیرند؟ یعنی اصلاً خوشحال باشی که میخواهی بمیری و بمیرانی!
۲۳ آذر ۱۳۸۹
امیدوارم حل شود. به راههای مختلف برای حلش فکر میکنم. شاید باید هی بیایم و حرفهای بی سر و ته بزنم که راه بیفتم!
دقیق بگویم از کی شروع شد؟ فکر کنم بعد آن شب که یکی بهم گفت "سلام نویسنده!" یعنی لال شدم رسماً!!! حالا کاش نویسنده بودیم لااقل، الان کمتر دلم میسوخت. آش نخورده و دهن سوخته خواستی ببینی، بیا :)))
۱۹ آذر ۱۳۸۹
"هر روز تنبلتر از دیروز!"
دارم فکر میکنم ما چطور میتوانیم به اتاق فکر دولت برای کاهش آلودگی کمک کنیم؟ خب برای اینکه همه چیزمان به هم بیاید، من پیشنهاد میدهم برویم توی حیات، آب را باز کنیم و شلنگ را بگیریم رو به بالا و فیسسسسسسسسس آب را با فشار بدهیم هوا که عین باران بیاید پایین! تازه میتوانیم هر وقت آمدیم بیرون یک بادبزن دستمان بگیریم، رو به خیابان، تکان بدهیم که هوای بدِ کثیف برود!
۱۴ آذر ۱۳۸۹
کافه تکیه
توضیح: اسم دیگری به ذهنم نرسید! تکیه منظور تکیه های عزاداری است!
۱۲ آذر ۱۳۸۹
ارث زن
این مالک "هیچ" بودن برای خانمهای خانه دار از همه بدتر است. خودمان باید به فکر باشیم.
۱۱ آذر ۱۳۸۹
هرگز لبخند را ترک نکن
۱۰ آذر ۱۳۸۹
زندگی مجردی
دیشب که حتی دو تا بروفن هم نتوانستند مشکلم را حل کنند، گفتم بخوابم. ولی چشمم خورد به دو تا لاک! یکی روشن روشن، یکی هم تیره. نمی دانم چطور از وسط آن سردرد فکری توانست بیرون بیاید، ولی آمد! رنگها را با هم قاطی کردم، تازه یک قطره از لاک خانوم خواهر را بی اجازه به رنگ روشن مانده اضافه کردم. بعد حدود 45 دقیقه دو تا لاک جدید را تکان دادم که یکنواخت شوند! بعد خوابیدم :)))
ضحاک
شهلا جاهد را نمی شناسم، نمی شناختم، اینقدر می شناختم که ازش خوشم نیاید ( از زن یا مردی که به هر عنوان وسط زندگی یک خانواده قرار بگیرند بدم می آید، همان اندازه که از همسری که هنوز رابطه را تمام نکرده رابطه جدید شروع می کند.)، ولی نه اینقدر که آرزوی مرگش را داشته باشم! حتی آرزوی زجرِ زندان رفتنش را...
حالا ضحاک یا آن دیو یا... "خون" لازم دارد، "جان"، مدام، پیاپی! ولی انگار اینبار هرچه استرس زا بهتر، هرچه فرساینده تر بهتر! زجر تک تک آدمهای زنده! دست میکند بین آدمها، حتی قربانی را از سالهای قبل بیرون میکشد، گلوی قربانی را میگیرد و فشار میدهد! گلوها و مغزها را و لذت می برد از مرگ، از زجر، از له شدن آدمها....
۹ آذر ۱۳۸۹
دل خجسته هم خوب چیزی است!
۸ آذر ۱۳۸۹
امروز
موبایل مامان زنگ خورد. گوشی را برداشتم. "بله بفرمایید!" یک صدای ناله دخترانه گفت "آرش هست؟" حدس زدم چی شد!
- اشتباه گرفتی.
- خانوم بگین هست!
- نه گفتم که، اشتباه گرفتی!
- این خط رو تازه خریدی؟
- نه ... خیلی وقته! - دو تا اسم داره، احسانم بهش میگن!
- ببین اشتباه گرفتی! قطع کن، دوباره بگیر. میبینی که اشتباه گرفتی.
- باشه، ممنون خانوم! (صدایش محکمتر شده بود.)
دلم برایش خیلی سوخت. وقتی صدای دختر رو شنید انگار دنیا رو سرش خراب شده بود. انگار با هم دعوا کرده بودند. انگار زنگ زده بود یک چیزی را درست کند توی رابطه ولی یک صدای دختر... دیگر زنگ نزد، یعنی اشتباه زنگ نزد :)
۶ آذر ۱۳۸۹
گفتم که گفته باشم!
بگویم اگر شرکت مدام شرایط ناخوشایند برای کارمندها بوجود می آورد، روز آلوده را می گوید باید بیایید سر کار و حالا هم که آلوده است تازه می خواهد توی شرکت بنایی راه بیاندازد، ایراد واقعاً ایراد شرکت است، نه شما (هرچند شما بخاطر ناتوانی در کم کردن تنشها مسوولی). ولی وقتی شما مدام خودت را می اندازی وسط و با اینکه راههای کم دردسرتری برای سختی کشیدن کارمندان وجود دارد، باز تغییرات سخت را انتخاب می کنی (نمی گویم از قصد، می گویم چون فکر نکرده کار میکنی!)، وقتی از همه توقع داری! توقع داری که راه بیایند و داد و هوار راه می اندازی، پس من با شما برخورد می کنم! شرکت خانه من نیست که مدام بخواهم کوتاه بیایم خصوصاً وقتی حتی دلیلی نمی بیند برای من شرایط بهتری برای تحمل سختی بوجود بیارد!
به خاطر خودت می گویم، یا اینقدر خودت را کاسه داغتر از آش نکن یا اگر کردی پیه غرولند و اخم و تَخم و دعوایش را هم بپذیر!
می دانم توی محیط کار آدم گاهی عصبانی می شود و شاید نتواند تحمل کند و دق دلیش را سر دیگران خالی کند ولی بهت حتماً می گویم چون آن منت گذاشتن سر کارمندان موقع عصبانیت اصلاً به نظرم توجیه نیست! همان موقع که شما سر کاری هستی که مسوولیتش را قبول کردی و اتفاقاً قرار است باعث رفاه باشد، دیگران هم سر کار هستند. می توانی غر بزنی و بگویی کارم مزخرف است و پر دردسر ولی منتش را سر شرکت بگذار نه کارمندان!
۴ آذر ۱۳۸۹
مهمانی ما
کار نیک
- طرف اهل مشروب بوده و معلم اخراجی بوده. وقتی می میرد خانواده لازم نبوده هیچ کاری بکند، نه کاری و نه خرجی! مردم محله خودشان همه خرجی کردند و همه مراسم ها را برگزار کردند. کجا دفن کردند؟ مسجد محله! برای اینکه مردم دار بوده و کار مردم را راه می انداخته! هر کاری که از دستش بر می آمده انجام میداده، حتی برگزاری برنامه برای جوانها.
۲ آذر ۱۳۸۹
۳۰ آبان ۱۳۸۹
۲۸ آبان ۱۳۸۹
انگلیسی زبان استعمار گران و جهان خواران و...
تازه تازه، این یکی دیگر نوبر!
۲۷ آبان ۱۳۸۹
الان یک کیسه از نامه های قدیمی پیدا کردم! مال کی؟ از دوران ابتدایی چند تا کارت دعوت، کلی نامه و کارت تبریک از دوران راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه. بیشتر نامه ها از دوران داهنمایی است و دوستان آن دوران. کلی نامه از دوستی که توی فیس بوک پیدا کردم دارم که میخواهم اسکن کنم و برایش بفرستم، خصوصاً آن نامه ای که به ذهنش رسیده بود معلم ریاضی را برای داییش جور کند و کلی نذر هم کرده بود :))))))))))) بچه بودیماااااااااااااااااااا.
وای که ذوق انگیز است. کاش همیشه نامه نگاری میکردیم. چت کردن این دوران باد هواست!
بازم خواهم نوشت از یافته های صندوقچه مادر بزرگ
پینوشت: لعنتی یعنی هنوز نمی توانم عکس آپلود کنم و اینجا بگذارم؟
پینوشت 2: امشب میخواستم بکوب برای امتحان شنبه بخوانم! بی خیال این باحالتر است :)
پینوشت 3: یادش بخیر تا دوران راهنمایی همدیگر را به اسم فامیل صدا می کردیم!
پینوشت 4: دو تا نامه از یک دوست دارم که پدرش جز اسرا بود و وقتی ما دوران راهنمایی بودیم آزاد شده بود (مدرسه شاهد میرفتم آن دوران) این دوستم آن موقع رویش نمیشد جلوی پدرش روسری سر نکند، خجالت میکشید! چقدر دلم برای خودش و بابایش می سوخت. فکر میکردم چه عذابی میکشند. الان یعنی راحت تر شده؟
پینوشت 5: یک نامه برگشت خورده پیدا کردم. آن را هم نگه داشته بودم. چه خطی، چه ادبیاتی!
پینوشت 6: دوست محترم به من بدهکار است، از سال 72! پول یک حوراب و یک عکس! مچش را گرفتم :)
پینوشت 7: عید سال 71، اصطلاح رایج شده "اونی که تو فیلم بود رو بگو!" فکر کنم تکه کلام منوچهر نوذری بود.
پینوشت 7: یک کارت دارم رویش نوشته "خمینی روح خدا فرمانده کل قوا" پشتشم نوشته "حزب الله قم"!!!
پینوشت 8: از متن یک نامه
"لطفاً مرا به خاطر گفتن گدا گشنه و پیچاندن دست ببخشی!" و " و50 تومان هم زیاد عجله ای نبود فقط چون به دلیل خانوادگی و پول تو جیبی که فعلاً نمی نویسم اگر 50 تومان نبود اشکالاتی بوجود می آمد گفتم 50 تومان را بیاور!"
یادش بخیر چه ارج و قربی داشت 50 تومن. همین الان چند تا سکه دارم نمی دانم به کی بدهم بهش برنخورد!
خدای من که چقدر با این نامه ها روحم شاد شده...
پینوشت 9: "چه بسیار شبها که در راه فراگیری علم و دانش از خواب خوش چشم پوشی نمودی و تا هنگام بامداد بیدار ماندی و درس خواندی من نمیدانم چه انگیزه ای ترا به این کار وادار کرده است
اگر هدف رسیدن به فخر فروشی و اموری از این قبیل بوده ، چه سخت زیان کاری و اگر هدف تو زنده کردن آیین پیامبر (ص) و تهذیب و تربیت روحی و مهار کردن بدیها بوده است، ، چه بهره مند و خوشبختی و این خوشبختی بر تو مبارکباد. سیزدهم خرداد یکهزار و سیصد و هفتاد" یکی از معلمها برایم نوشته! به جون خودم اون موقع فقط 12 سالم بود و اصلاً نمی دونستم شب زنده داری چی هست، بقیه حرفها که پیش کش!
پینوشت 10: برگی از دفتر خاطرات
آدرس خانم قوامی، قطعه 72 بهشت زهرا، وفات چارشنبه 70/11/2
پینوشت 11: از دفتر خاطرات
"وقتی که تو به من سلام میدادی از دهنت محبت و مهربانی می آمد دیگر وقتی ندارم"!!! قربون محبتتون :)))
آخرِ این پست نوشت: نامه ها را که شروع کردم به خواندن، برای آن دوستی که برای معلم ریاضی نقشه کشیده بودایمیل فرستادم. پینوشت 11 که تمام شد دیدم جواب داده که اگر شد برایم اسکن کن :)))
۲۶ آبان ۱۳۸۹
عیدِ ما...
خدا ختم به خیر گرداند.
۲۵ آبان ۱۳۸۹
خیلی خوابم میاید امشب....
۲۴ آبان ۱۳۸۹
مستی و...
دارم خیابان را میایم پایین که یک وانت با سرعت، در حالیکه زیگزاگ میرود از کنارم رد میشود! سریع احتمال میدهم " یا مست است یا دارد الکی خوش میگذراند." وارد قسمت خاکی میشوم که میبینم کنار همان قسمت، پشت یک کامیون پارک میکند. خب وقتی احتمال بدهی یکی مست کرده و حالا نزدیک تو پارک کرده چی کار میکنی؟ زل زدم بهش. خواستم اگر دیدم دارد دست از پا خطا میکند بتوانم واکنش سریع داشته باشم! بله آقا پارک کرد و جَلدی پرید پایین و از جلوی وانت دوید اینطرف و پشت کامیون... (در واقع برای کسانی که توی خیابان بودند شد پشت کامیون، برای من جلوی کامیون بود، خودش پشت به من!)... و دست به شلوار شد... اینجا بود که دوزاریم افتاد که احتمال سومی هم بوده و من ندید گرفتم! حالا فکر کن من که تا حالا زل زده بودم به این آدم حسابی، زود کله را انداختم پایین و چنان قیافه فکوری به خودم گرفتم، یعنی تو عالم دیگری هستم، تا طرف مطمین شود حتی اگر بمب هم بترکد من حالیم نمی شود، اینکه دیگر در حد رفع حاجت بود!
- میبینی تو رو خدا؟ یکی دیگه تو خیابون خشتکشو میکشه پایین، خجالتشو ما باید بکشیم!!!
امان از دست آن دست از عناصر ذکوری که واکنششان موقع پر شدن مثانه و مستی عین هم است.
تهدید روز: قول میدهم یک روز از عمرم هم مانده باشد، این آقای "ب" را به نوچه اش آقای "ک" گره میزنم. (آیکون کسی که خون جلوی چشمش را گرفته و عده ای نگهش داشتند که از خون جوان رعنا*ی مردم بگذرد!)
* وقتی آدم خون جلوی چشمش را گرفته قربان صدقه کسی که نمی رود، مسخره میکند!
۲۱ آبان ۱۳۸۹
گریه
«قول داده بودم وقتی به دیدار فرزندم میروم گریه نکنم اما کدام مادری است که فرزند بیمار و رنجورش را ببیند ولی بغضش را در گلو خفه کند؟! محمد با آن چه که قبلا دیده بودم خیلی فرق داشت. صورتش رنگ پریده و لاغر بود، دائم سرفه میکرد و از درد سینه شکایت داشت. میگفت که ترکشهای زمان جنگ اذیتاش میکنند اما کاری نمیتواند انجام دهد، کسی هم به حرفش گوش نمیکند. باز هم فریاد بر میآورم؛ خدایا این ظلم را به کجا ببرم! منِ مادر کیلومترها راه میآیم تا با فرزندم به مدت ۲۰ دقیقه دیدار کنم، حتی از شنیدن صدایش به صورت تلفنی نیز محرومم. نه تنها پسرم بلکه سایر همبندیهایش نیز وضعیت بهتری ندارند؛ خواستم گریه نکنم اما نتوانستم، مگر جز گریه کار دیگری هم از دستم بر میآید؟ چرا کسی صدای مرا نمیشنود؟ خوب میدانم که خدا بهترین قاضی است، شکایتم را به خدا میبرم…»
خواب بهتر است یا تحصیل
۱۹ آبان ۱۳۸۹
ابهت مادر
حالا این خود ما، زورمان میاید میوه بخوریم! باید چوبی، چماقی، باتومی چیزی بالای سرمان باشد تا اندکی دل به میوه بدهیم. حال، چند صباحیست مادر جان اصرار دارند ما غیر از غذا میوه با خود ببریم به شرکت. میبریم ولی یادمان میرود بخوریم تا موقع جمع کردن بارو بندیل و برگشت به خانه میشود. با کمک دوستان ترتیب میوه ها را میدهیم که گندش درنیاید که قوتمان را نخوردیم! اما...اما امروز از شرکت در آمده بودیم که یاد میوه افتادیم. پس.... فکر کن از سر خیابون، پیاده که داشتم میومدم خونه، تند تند اول نارنگی پوست کندم و در دو حرکت دادم بالا و بعد قرچ و قروچ سیب گاز زدم! فکر کن ساعت 8 شب برای اینکه میوه رو خونه نبرم و احیاناً مامان بو نبره که من تو طول روز میوه نخوردم مجبور به چه کاری شدم!
پیوست: موضوعی که تو ذهنم بود به نظرم جالبتر از اونچه که تعریف کردم بود! ولی نهایت حس و حال و استعدادم همین گندی بود که نوشتم :(
۱۸ آبان ۱۳۸۹
آقا نمک نریز!
۱۶ آبان ۱۳۸۹
ارتقا
روز نوشت: من نمی دانم چرا گروه کثیری از این عناصر ذکور اینقدر لوسند؟ چرا اینقدر بی نمکند؟ من نمی دانم چطور ممکن است یک پسری فکر کند راه جذب یک زن بَع بَع کردن است؟؟؟ چه انرژیی هم گذاشته بود!
گوسفند باور کن یک بز با همه داناییش نهایتاً می تواند یک گوسفند ماده را تحمل کند! دیگر یک گوسفند از نوع نَر...
توضیح: لوس بودن عناصر ذکور را دیروز توی کلاس زبان دیدم وکف کردم! چون اینقدرش هم خارج از تصورم بود!
توضیح 2: لقب جدید این بُز دانا، رقصنده با گرگ است! گوسفند هم دارد یواش یواش با زندگی سگی آشنا میشود!
۱۴ آبان ۱۳۸۹
واقعاً نمی دانم مردم ما شاید توی زندگی هیجان کم دارند که وقتی میبینند دو نفر دعوایشان میشود، ماشینی تصادف میکند، جایی آتش میگیرد و... همه چیز را ول میکنند و بدو بدو میروند جلو برای تماشا کردن. نمی دانم رد شدن از کنار این حوادث ضالمانه تر است یا ایستادن و تماشا کردن!!!
آنچه که قضیه را وحشتناکتر میکند این است که یک زمانی از سردی و بی احساسیِ غرب می گفتیم و از عقب ماندگیِ افغانستان و اعراب، حالا می بینم عین چی دارد سرمان می آید.
پینوشت: جدی باید اینجور مواقع به پلیس که زنگ میزنیم بگویم یک نفر دست بندِ سبز بسته دستش و رو کاغذ نوشته "مرگ بر دیکتاتور" تا پلیس چشم بر هم زدنی سر برسد. هر چند احتمالاً وقتی صحنه را ببیند میگوید گزارش غلط دادند و میرود و میگوید به واحد ما مربوط نمی شود! پس باید سریع یک چیز سبز بیندازیم روی ضارب تا دستگیر و محاکمه اش کنند :(
اگر اگر اگر از همین امروز شروع کنیم به اصلاح کِی درست میشود؟
۱۳ آبان ۱۳۸۹
زکات زیبایی
این جمله را امروز روی یک بنر دیدم، کنار خیابان!
آقا ما هیچ ادعایی در این زمینه نداریم، همه هم شاهدند! خود خدا هم شهادت میدهد که من حداقلِ حداقل بابت این دماغ چقدر بهش غر زدم! قبول؟ پس دیگر توقعی از ما ندارید که؟ زکات این یکی را دیگر لازم نیست ما بدهیم که؟
من و خوش تیپ ترین و تانگو!
اتاق ما تو شرکت در واقع یک سالن بزرگ است که وسطش یه درخت گذاشتیم! امروز آن درخت را برداشتیم چون به فضای باز احتیاج داشتیم. میخواستیم چی کار کنیم؟ حقیقتش خوش تیپ ترین مردِ شرکت که به من می گوید ناقلا! برای من کلاس رقص تانگو گذاشته و من پیشش آموزش می بینم. کلی پیشرفت کردم و آماده اجرا هستم و برای تمرین، خب کجا بهتر از یک سالن باز و چند عدد تماشاچی؟ امروز کلی تانگو رقصیدیم و دوستان خیلی لذت بردند. هر چند بازم کار دارد و خوش تیپ ترین مردِ شرکت مجبور شد در حین اجرا هم آموزشهایی بدهد ولی به شهادت دوستان کارمان حرفه ای بود! خیلی از کارم راضی هستم و دلم می خواهد حسابی بترکانم!
پینوشت: امروز درباره اینکه شرکت باید برای نیروهای خودش هزینه کند با مدیر منابع انسانی حرف زدیم و نتیجه این شد که ایشان اولین حال را به ما دادند و خواب بالا را برای ما دیدند! فکر کن اگر بیشتر روی این قضیه فشار بیاوریم چه نتایجی حاصل شود!!!
پینوشت 2: لازم به توضیح است که مدیر منابع انسانی در ابتدای راه هستند و تا بوجود آوردن شرایط ایده ال خیلی کار دارند! خوش تیپ ترین مرد شرکت سن پدر بنده را دارند! :(
۱۱ آبان ۱۳۸۹
دلبندم...
دیدید یک نفر که می میرد، همینطور خاطرات خوب و خوشایند است که اطرافیان ازش به یاد می آورند؟ دیروز کسی نمرد ولی بحث خداحافظی بود! دیروز تعدادی از بچه های شرکت خداحافظی کردند و رفتند که مجید، دلبندم، هم جز آنها بود!
دل و قلوه بود که رد و بدل میشد، گل و گلدون بود که به هم میدادیم و نوشابه هایی بود که باز می شد! اما... اما هرچه کردیم نتوانستیم گذشته های مجید را فراموش کنیم. خصوصاً آن اعتماد به نفسِ اهورایی را! وقتی که می گفت "ما باید کار کنیم و نذاریم، نمی دانم کجا، نفت و گاز مملکتمون رو ببره"! دلم میخواست سرم را گروپ گروپ بکوبم به دیوار!
۹ آبان ۱۳۸۹
گزینش
خاطره مشابه: یادم هست یکبار با خانم خواهر داشتیم بر می گشتیم خانه. منتظر ماشین مناسب بودم ودرنتیجه چند ماشین را بی خیال شدم! به خانم خواهر گفتم "دارم گزینش می کنم!" خلاصه که نتیجه گزینش، ماشین پسر جوانی شد :) سوار شدیم. نشستن همان و روشن شدن ضبط همان، یک ترانه زاقارت. البته زاقارت مال یک ثانیه اش بود. خانم خواهر گفت "اینجوری گزینش میکنی؟" جوابی نداشتم بدهم تا... موقع پیاده شدن، پسر گفت "مسیرم بود." یعنی پول ندادیم! خوشحال و با افتخار به خانم خواهر نگاه کردم، گزینش یعنی این :)))))
۷ آبان ۱۳۸۹
1 در 1000
فعلاً که دست از تلاش نکشیدیم ولی اصلاً خوشم نمی آید به یک پازل 1000 تایی فکر کنم که یک جای خالی دارد :(
پینوشت: پازل تمام شد! و خوشبختانه چیزی کم نداشت :))) الان سه تا پازل قاب نشده دارم و یک پازل نصفه قاب شده! (قاب دارد ولی شیشه، نه! برای همین نمی توانم رویش حساب کنم.)
پینوشت2: امشب مثل خرس شام خوردم. شده بودم یک جارو برقیِ با قدرت مکش بالا. شام قرمه سبزی بود، اول با نان خوردم که مامان گفت با پلو بخور، که دیگر نماند! آن را که تمام کردم، باز مانده بود و برای همین مجدداً با نان خوردم، البته با زیتون پرورده اساسی و آخر سر هم ماست و موسیر!
۶ آبان ۱۳۸۹
این هوا، هوای دو نفره است؟
هوای تهران اینطور که میشود یک حرف را زیاد می شنوم "این هوا، هوای دو نفره است!" از زن و مرد شنیدم، از مجرد و متاهل.
ولی من اصلاً قبول ندارم! به نظرم کاملاً برعکس، هوا یک هوای کاملاً یک نفره است!خودت تنها بزنی بیرون، بی هیچ بار و بندیلی، سبکِ سبک. پول بگذاری تو جیبت برای کرایه و شاید خوردن چای یا سوپ و نهایتاً یک موبایل، که تازه به نظرم کاملاً میشود ازش صرف نظر کرد! همین...بزنی بیرون، راه بیفتی تو کوچه و خیابان، هر وقت خواستی نفس عمیق بکشی و هوای پاک را بدی تو، هر وقت خواستی فقط به آن باد خنکی که به پوستت می خورد فکر کنی، اصلاً هر وقت خواستی فکر کنی و هر خواستی فکر نکنی! هر وقت خواستی به در و دیوار شهرت نگاه کنی و بگی چی میشد همیشه همینقدر تمیز بود، هر وقت خواستی به دار و درخت نگاه کنی...اصلاً خودت باشی و لذت بردن از آنچه که گاهی، آنهم خیلی کم، نصیبت میشود. من نمی فهمم یعنی چه که آرزو کنی یک چنین روزهای ویژه ای را در سال با کسی قسمت کنی! حالا یکی یک جای خوش آب و هوا و تر و تمیز باشد و این حرف را بزند باز یک چیزی، ولی ما...اینجا؟!آن وقت آدم توی همان اولین باران میگوید "این هوا، هوای دو نفره است!"؟
۲ آبان ۱۳۸۹
دیشب موقع خانه رفتن یک اتفاق بامزه افتاد که حالش نیست تعریف کنم... پس توی خماریش بمانید :))))
پی نوشت: از مزایای زبان خواندن: سرچ کن crop circle ببین چه عکسهایی که پیدا نمی کنی!
ویکی پدیای فارسی هم از آنه به اسم حلقه های کشتزار و یا دایرهای روی مزارع نام برده.
۳۰ مهر ۱۳۸۹
بی خیالش
موقع دلواپسی، موقع اضطراب و موقع نگرانی، فکرها عین مور و ملخ حمله می کنند. اینقدر سریع، اینقدر شدید که حتی مجال دفاع هم بهت نمی دهند! تلفات دارد، قلبت، ذهنت. اصلاً حس میکنی عین کاتالیزور می ماند، سرعت پیر شدن جسمت را بالا می برد! بعدم گاهی از پسش بر می آیی و گاهی نه!
خلاصه دنیایی است برای خودش...
۲۹ مهر ۱۳۸۹
تصمصم قطعی، نه کبرا!
۲۷ مهر ۱۳۸۹
پونه ما
قراره فردا بیاد کارخونه ما، نه فقط خودش که همراه با همتاش! یعنی نور علی نور! یعنی مجسمه "ابوالهول" رو دیدین؟ میشه یه تندیس از ما ساخت گفت این "ام الشانس" شونه!
اَییییییییییییییییی! من میگم: مَح... بگیر برو تا... اد! اَییییییییییییییییییی...
۲۶ مهر ۱۳۸۹
نقاشی
ولی عکسها را اینجا نمی گذارم. وقتی جون میکند که آیا بشود عکس گذاشت یا نشود مگر مخم تاب دارد؟ عکس قدیمی را فعلاً گذاشتم توی فیس بوک تا عکس نقاشی جدید را هم بگذارم! متن توی وبلاگ و عکس توی فیس بوک! مهم ثبت چیزی بود که می خواستم ثبت شود. حالا اگر نمی شود یکجا ثبت کرد چکار می شود کرد؟ حوصله ندارم آنجا ماجرا را تعریف کنم. توی فیس بوک "هر کس از ظن خود شد یار من!"
۲۵ مهر ۱۳۸۹
من اِنقده مهربونم!
البته از حق نگذریم دیگر دوستان هم سنگ تمام گذاشتند! من نمی دانم این پسرهای شجاع از کجا توی کلاس ما پیدا شدند. من داشتم به آنها دلداری میدادم که مشکلی نیست، الان ماشین پیدا میشود، راحت می رویم! فکر کن برای ساعت 8:15 شب چنان های وهوی راه اندخته بودند که بیا و ببین!
دلم هم خنک شد! همه، حتی آن دو نفر که اینبار میگفتند 2 روز توی هفته صدایشان در آمد. یکی که با اعتماد به نفس میگفت من بخاطر علی (نفری که همیشه می گوید دو روز توی هفته) گفتم! امیدوارم ترم دیگر باز هی نگویند برای ما فرقی نمیکند، فرقی نمیکند و من مجبور شوم یک نفری بار نه گفتن را به دوش بکشم!
۲۳ مهر ۱۳۸۹
واقعاً؟
همینجوری یادم افتاد ... البته نه همینجوریه همینجوری!
این را خواندم، شما هم خواستید بخوانید!
۲۲ مهر ۱۳۸۹
بنداز یا بریز، مساله این است
با اینکه داد نمی زنند ولی چنان صدای مادر واضح است که فکر میکنم کله کشیده پشت پنجره اتاق من و دارد با من حرف میزند! بار اول میگفت "حاضرم الان جنازه ات را ببینم ولی اونو تو دستت نبینم!" پسر صدا نداشت تا اینکه بعد از چند بار تشر مادر که "بندازش، بندازش تا برم!" یک "باشه بابا، خب!" شنیدم. (این وسط چرا میکشی و اینها هم بود که گفتم قضیه سیگار بوده حتماً). بار دوم هم میگفت "بندازش وگرنه خودمو میندازم پایین!"
نکته: میگویم سیگار چون فکر نکنم برای مواد بگویند "بندازش"، احتمالاً میگویند "بریزش دور اون آشغالو!"
روحش شاد...
این مرد با همه ناشناختگیش برای من، یکبار کار ارزشمندی برای خانواده ما، خانواده پدری، انجام داد. سالی که برف شدیدی در شمال بارید و تمام راهها بسته شد، ما دسترسی به خانه مادر جون نداشتیم، تلفنی هم در کار نبود. نه میشد رفت و نه میشد خبر گرفت. خانواده عمویِ ساکن در رشت هم بخاطر برف سنگین نمی توانستند از شهر خارج بشوند! چه اتفاقی افتاد؟ مرحوم شوهرِ خواهرِ زنِ عمو، توی آن شرایط، توی آن برف، یکی دو نفر را با خودش همراه کرده بود، مواد غذایی تو کوله، پای پیاده، از لاهیجان راهیِ روستای "شیرجوپشت" شدند، برای رساندن آذوقه به مادرجون و بابا بزرگ!
روحش شاد....
۲۰ مهر ۱۳۸۹
حالت را می گیرم!
حالا گاهی شوخی و خنده متلک می گوید موردی نیست، ولی امشب بعد از اینکه جلوی پسرِ دیگری که حتی برای سلام کردن چوب خط می اندازیم تند تند چند تا متلک انداخت که مثلاً بگوید کل این هیکل که میبینید نمک است، چشمهایم را ریز کردم و لبخند زدم و رد شدم و تو دلم گفتم "حالت را میگیرم!" حال گرفتنش هم کاری ندارد. دردش میگیرد اگر بهش محل نگذاری خصوصاً وقتی شیرین کاری میکند! راه این است که با جدیت و سرد نگاهش کنی و بعد رویت را ازش برگردانی و از کنارش رد شوی... تا چند روز پایین نمی آید :)
۱۹ مهر ۱۳۸۹
اِما
وقتی خواندم که این آخرین کار جین آستین بوده تصور کردم که اگر جوان مرگ نشده بود احتمالاً یک رمان عالی ازش می خواندیم، احتمالاً!
کاش منم این کتاب را آخر میخواندم ولی حالا یکی مانده!
۱۶ مهر ۱۳۸۹
تیر چراغ برق جای برق!
حالا فکر کن، فقط فکر کن که این آقای ناله، بنده را در فیس بوک پیدا کرده. چند روزی سعی کرم سوت بزنم و به روی خودم نیاورم ولی خب تا کِی؟ امشب مجبور شدم اَد کنم :((( باز فکر کن که کلاً تازه عضو شده و 3 تا دوست هم بیشتر نداشته، همه هم از عناصر ذکور، آمده سراغ ما!!! خوشبختانه عکس از خودش نگذاشته فعلاً. تصور تحمل قیافه ناله را اصلاً ندارم.
فوری: عجالتاً عرض کنم که همسن هم هستیم...
۱۵ مهر ۱۳۸۹
مامان خوبم، بابا خوبم، تک زنگ خوبم، خانوم خواهر خوبم
۱۴ مهر ۱۳۸۹
حرف حرف خانوماست
و اما دلایلمان:
- ترمهای پیش یک نفر بود که شرایط خاص داشت و می خواست دو روز در هفته باشد، ولی این ترم سه نفر شدند.
- چون زمستان شده، ترجیح دادم دو روز غصه دیر رفتن را بخورم نه سه روز!
- با اینکه این دو روز 45 دقیقه دیرتر می روم خانه، چون با یکی از آقایان هم مسیر هستم خیالم راحت است.
- خسته شدم بس که نگران تکالیفم بودم! اصولاً بیشتر از اینکه بخوانم نگران تکالیفم بودم. برای همین خواستم کمی از این نگرانی کم کنم! موردی پیدا کردم برای مطالعه که می خواهم این مدت از زمانم برای آن استفاده کنم.
خلاصه بی درگیری، با ملاحت و ناز وکرشمه، چشمها را به نشانه رضایت بر هم نهادیم و کم مانده بود دوستان به خاطر مرحمتی که مبذول داشتیم ما را روی سر، بَر بالشهایی از پَر، دور بگردانند ! حال داد به وفور :)))))))))))))))
معلم این ترم خانمی 44 ساله است، با دو بچه. کلی هم اهل ادا وسرزنده و پر انرژی. درس اول، life style است. گفت 25 سال سیگاری بوده تا اینکه 5 سال پیش پسرش یک روز بهش گفته "میگن سیگار بده، پس دیگه نباید بکشی." و برای همین ترک کرده!
یکی از آقایان گفت "دختر منم میگه ولی من نمی تونم." ایشان با جدیت گفتند "اراده خانوما قویتره!"
کسی حرفی داره؟؟؟
۱۲ مهر ۱۳۸۹
عقل و احساس
با عده ای آشنا می شوند، دعوت می شوند مدتی با آنها با شند، البته نه یک روز و دو روز، عموماً بحث 6-5 هفته است! ممکن است باز آنجا با خانواده دیگری آشنا شوند و دعوت شوند که همراه آنها بروند. سریع یک نامه می نویسند به خانواده برای کسب اجازه و راهی می شوند، نه برای یک روز و دو روز، بلکه برای ...
نکته دیگر استریل بودن روابط هست! عادت کردیم توی فیلمهای تاریخی هم، ببینیم این خارجیها حتی در زمان غار نشینی هم تا عاشق می شوند شروع کنند به ماچ و بوسه! خب این روابطِ کتابهای "جین آستین" مشکوک می زنند! خیلی خیلی خیلی که صمیمی بشوند و قرار ازدواج هم بگذارند، ته ته ته بی حیاییشان آنجاست که دست همدیگر را می گیرند و با هم راه می روند!!!
۱۱ مهر ۱۳۸۹
خدایا منظورت از این آفرینش چی بود؟
- راننده شاکی شد از "هرج و مرج"ی که این حرکت ِ مردان قانون بوجود می آورد.
- راننده گفت کرایه مسیری که هنوز خیلیها 300 میگیرند و بعضی ها 350، از همین امروز شده 400! 500 داده بودم و داشتم گره اش میزدم به فرمان خودرو که گفت :من حالا پول شما را می دهم، ولی دیگر 400 شده!" چون خون جلوی چشمم را گرفته بود خیلی سخت خودم را کنترل کردم که نگویم: "غلط کردی، وظیفه ات را انجام میدهی!" (دنبال شر که نمی گشتم)
- دو تا پسر لندهور هم عین گاو زل زده بودند به من! با این فرق که دیگر گاو گردن نمیکشد برای زل زدن. هرچند یکی از این عناصر ذکور که نمی خواست تفاوت زیادی با گاو داشته باشد، تا کمر خم شده بود که من را راحت تر سیاحت کند! مرتیکه ....
- توی مسیر قبلی 2 تا دختر همسفرم بودند که یکی از آنها با دوستِ مذکر خودش به هم زده بود! بین راه پسر زنگ زد و نمی دانم چی گفت که دختر بعد از یک دعوای مختصر قطع کرد و نفرین کرد "خدا نسلشونو از زمین برداره!" (معتقد بود پسر دیوانه است و آدم با دیوانه دعوا نمی کند.) بعد دختر همراهش سریع گفت "پس باباهامون چی؟"
انگار خدا آن بالا نشسته، منتظر بود دختر دهن باز کنه تا نسل این لکه ننگ خلقت را از زمین بردارد! یکی نبود بگوید اگر قرار بود دعاهای بانوان محترمه مورد عنایت حضرت حق قرار بگیرد نسل بشر هم تا حالا منقرض شده بود.
توضیح: نمیدانم چرا تازگی، تا بحث دعا پیش می آید، سریع یاد یک بنده خدایی می افتم که دعاها نتیجه عکس داده در موردش و کاری کرده که عزراییل اسمش را هم یادش برود! چرا؟ چطوری؟ چیکار کرده؟
طالقان
پنج شنبه صبح راهی طالقان شدیم. مسیر خشکی را طی کردیم تا به طالقان رسیدیم. از این کار خدا خوشم می آید! هی باید یک مسیر خشک را بروی و از بین کوههای بدون دار و درخت رد شوی تا برسی به یک منطقه سر سبز و خوش آب وهوا! کنار سد لنگر انداختیم. تا بساط کباب را راه انداختیم کلی مهمان ناخوانده برایمان آمد و تا آخر غذا هم دست برنداشتند! ما هم خیلی سعی کردیم بصورت مسالمت آمیز با آنها ارتباط برقرار کنیم. یعنی خدایی مجبور بودیم و راه دیگری نداشتیم :)
خلاصه اینکه زنبورها روی کباب می نشستند و ما با قاشق راهنمایی شان میکردیم که بروند روی یک تکه دیگر یا گوجه بنشینند! (برای مدت طولانی خوبیت نداشت روی گوشت باشند، حالا اندازه مگس احساس کثیفی نداشتی ولی خب تمیزِ تمیز هم نمیشد فرضشان کرد!)
(جای عکس)
(جای عکس)
...
از کتاب خوانده شده ی جمعه بعداً می گویم!
۶ مهر ۱۳۸۹
همین جوری
دارم کتاب میخوانم باز، وقت ندارم مطلب بنویسم. دروغ چرا حوصله تایپ کردنم ندارم!
وبلاگی رو میخوانم، از سفرش نوشته و عکس هم گذاشته. عکس خودش و بچه ها و همسرش، یعنی می گوید عکس همسرم و بچه ها، بعد که عکس باز میشود دو تا بچه کامل می بینی با یک شوهر بی سر! من نمی دانم اگر نمی خواهی عکس شوهرت را نشان بدهی چرا عکسش را میگذاری که بعد کله اش را عین تخم مرغ در بیاری؟!
چند دقیقه از نوشته پاییزی نگذشته بود که تگرگی باریدن گرفت! خانم خواهر با از خود گذشتگی گلدان شمعدانی را نجات داد!
گلدان تگرگ زده و خانم خواهر مصدوم
لازم است بگویم عکس مصدوم حق مطلب را ادا نکرده، بخاطر فلش دوربین!
توضیح: تازه یاد گرفته بودم عکس آپلود کنم ها! حالا دوباره با این حالت مثلاً پیشرفته باز نمی توانم!!!
حالا این شیوه لینک کردن باشد تا بفهمم مشکل کجاست!
۵ مهر ۱۳۸۹
معجزه عشق
۲ مهر ۱۳۸۹
جین آستین
از "نورثنگرابی" زیاد خوشم نیامد چون پر بود از نکاتی که نویسنده میخواست مستقیم تو چشم آدم بکند! مثلاً اینکه اتفاقاتی که برای قهرمان داستانش می افتد اصلاً شبیه اتفاقاتی که برای باقیه قهرمانها می افتد نیست! اینکه نکته جالب کتاب این است که اول دختر عاشق پسر میشود و بعد پسر تحت تاثیر این عشق، عاشق میشود! فقط یکی از این اشارات مستقیم جالب بود و آن اینکه گویا آن زمان خواندن رمان را کار آدمهای با فرهنگ نمی دانستند و اگر کسی رمان می خوانده سعی میکرده از دیگران پنهان کند! حالا البته اگر دخترها می خواندند، خب احتمالاً توقعی هم ازشان نمی رفت ولی ضایع بوده اگر مردی رمان می خوانده!
رمان "ترغیب" جذابتر بود و همین که کارهای یک نویسنده را پشت سر هم بخوانی هم جالب است. بخصوص اگر کار یک مترجم باشد.
اینطور که بنظر میرسد قهرمانهای جین آستین متفاوت از دخترهای همدوره خودشان هستند، ذهنشان درگیر کارهایی که دخترهای دیگر تمام وقت و انرژی خودشان را وقف آنها می کنند نیست، مستقل هستند و عموماً تنها هستند بخاطر همین تفاوتها. تا اینجا بیشترِ داستان صرف این میشود که قهرمانها احساسات واقعی خودشان را نشان بدهند.
۱ مهر ۱۳۸۹
- پریشب مهمان دو دختر دایی بودیم. یکی در آستانه جدایی و دیگری شاکی از یک خصوصیت شوهر، البته شاکی هااااااااا! نشسته بودند داشتند درباره راههای تغییر شرایط دختر داییِ شاکی صحبت می کردند که مامان گفتند "من چند جایی خواندم که زن اگر لاغر باشد مرد ازش حرف شنوی دارد!"و سریع مثالهایی جور شد از حساسیت شوهرها به چاق بودن خانمها!
حالا بماند که تو همان جمع 5 نفره ما منِ شوهر نکرده لاغر بودم و دختر داییِ در آستانه جدایی! پس در جامعه آماری ما 5 نفر باز شرایط آدمهای چاق بهتر بود. گفتم "خب پس چرا کسی سراغ ما نیانده، که اینهمه باریک هستیم؟!" مامان سریع گفت "چون مردها میدانند رو حرفت نمیتوانند حرف بزنند، کلاً خودشان را تو دردسر نمی اندازند!" و از آن سریعتر، خانم خواهر نتیجه گرفت "آدم باید قبل از ازدواج چاق باشد و بعدش زود خودش را لاغر کند!"
کسی مشکلی، چیزی دارد و راه حلی برایش پیدا نمیکند، همه چیز را به ما بسپارد. به سوت دوم نرسیده راه حل برایش پیدا می کنیم.
۲۹ شهریور ۱۳۸۹
چی شده بود؟
- چیزی میخوایی؟ خانه ات کجاست؟ چیزی شده؟ کجا میخوایی بری؟ میخواهی یجا بنشینی؟
جواب همه اینها کله تکان دادن بود و لب گزیدن و دو سه کلمه نامفهوم! تا اینکه دست کرد تو جیبش و از این دستگاههای آبی رنگ هست که آدمهایی که آسم دارند استفاده میکنند، از آنها در آورد و کله اش را جلوی دهنش گرفت. تو کوچه یک بیمارستان بود، گفتم شاید از آنجا آمده، حالش جا نیامده که مرخصش کردند! دوباره سوالها را ازش پرسیدم. چند تایی کلمه ازش شنیدم، به زور گفت، به زور! محل کارش همانجا بود، ساختمان کناری، واحد چهارم شرقی. یک همکار شنیدم و یک خانم گل محمدی، یا گل نراقی یا... یادم نیست. نفهمیدم اسم خودش بود یا همکارش! ترسیدم ولش کنم بیفتد. زیر بغلش را گرفتم تا دم در ساختمان. 5 طبقه، 10 واحد...واحد چهارم شرقی!
- سالن زیبایی؟
- سر تکان داد
فکر کردم یعنی بله! زنگ زدم، خانمی جواب داد، آیفون تصویری بود. گفت اشتباه گرفتم. زنگ بعدی را زدم. تا جواب بدهد با خودم فکر میکردم، چرا دختر خودش رفته آن پشت؟ چرا کله نمیکشد جلو تا همکارها خودش را ببینند؟! مردی جواب داد.
- خانوم گل... هستند؟ یه خانومی اینجاست حالش خوب نیست، میشه بیاین پایین؟
- رفتن! نیم ساعت پیش رفتن!
دختر اشاره کرد، یعنی ول کن! موبایلش را در آورد. شماره گرفت، گوشی را گرفت طرف من، یعنی تو حرف بزن. نگرفت. گفتم "میگه نیم ساعت پیش رفته." به زور گفت "دروغه!"
جلوتر پله بود. گفتم "بیا اینجا بشین." دوباره گرفت و دوباره گوشی را داد دست من. پیغام داد "شماره اشتباه است!" و دوباره...
دوتا خانم آمدند بیرون. گفتم "اینان؟" اشاره کرد، یعنی نه. یک مرد آمد بیرون، مثلاً سیگار روشن کرد و هی ما را نگاه کرد. عصبانی شدم، حس کردم همان مرد است و آمده پایین سر و گوش آب بده! زل زدم بهش. راهش را گرفت رفت. مانده بودم، کمی هم ترسیده بودم، برای دختر. نمیدانم اگر قوه تخیل قوی هم نداشتم و اگر ذاتاً شکاک نبودم باز فکرهای بد به سرم میزد یا نه! یک دختر با حال زار، میگوید یک دختر دیگر توی ساختمان است، توی محل کاری که حاضر نیست جلوی آیفون تصویریش برود، و مردی که میگوید خانم گل ... نیست و دختر میگوید دروغ است! چی شده بود؟
کله کشیدم، ببینم مرد هست یا نه که ندیدمش. هرچی به دختر گفتم "چیزی میخوایی بخوری؟ آژانس بگیرم؟" یک کلام بود. اشاره میکرد یعنی نه! هی جیبهایش را خالی کرد، هی زیپهای کیفش را باز کرد! دنبال شماره تلفن همکار میگشت! مستاصل مانده بودم که چیکار کنم. حاضر نبودم تنها ولش کنم، کاری هم نمی توانستم برایش بکنم...تا اینکه در باز شد و یک دختر و پسر جوان آمدند بیرون، خوشحال و خجسته! تا اشاره کنم به دختر، آنها دیدنش. پسر خیلی آرام و خوشحال گفت "اِ، شما اینجایی؟" ولی دختر، خانم گل... نه، نگران بود به وضوح. یک کلمه هم حرف نزد و فقط جلو آمد. خیالم راحت شد، خیلی. دختر اشاره کرد، یعنی ممنون!
راه افتادم، بی سوال از آنها. ولی سوال تو ذهنم مانده تا الان. چی شده بود؟
وقتی داشتم میرفتم مرد را دیدم که جلوتر ایستاده بود! اخم کردم!
۲۶ شهریور ۱۳۸۹
برنامه جدید تک زنگ
پست قبلی هم در همین راستا بود.
نکته!
آسایشگاه خیریه کهریزک
پنج شنبه ای مجبور شدم بروم سر کار. ساعت 1:30 کار تمام شد و با همکار جان راهی شدیم برای "بازارچه خیریه کهریزک". اسم خیریه که پسوند بازارچه می شود کمک میکند تا کمتر وجدان درد داشته باشی برای خرید! کیف برای خانوم خواهر، مانتو، عسل، لیوان، شیرینی و صد البته یک عدد فرفره! فرفره در واقع نتیجه شیرین زبانی دخترک 7-6 ساله فروشنده بود که کاملاً چشم همکار جان را هم گرفت. می گفت "جون میده برای کار تو بخش فروش!" مدیون است کسی فکر کند من یاد بچگی ها کرده بودم و بال بال میزدم برای فوت کردن و چرخاندن فرفره!
از مزایای آمدن همچین جایی آشنایی با مراکز دیگر است. از جمله این موسسه!
گویا 9 شهریور روز حفاظت از یوز آسیایی بوده، کاش اطلاع رسانی بیشتر بود!۲۴ شهریور ۱۳۸۹




و این هم پایان کار:
و قرار است عکسی که گرفتم این باشد:
و این هم همراه و یاور من در طی پازل سازی! یعنی کوتاه هم نمی آمد:
توضیح: جناب مورچه، همراه معنوی بود و هیچ کمکی نکرد، ولی مامان کمک کرد و تا توانستیم با هم کل کل کردیم :)
۲۲ شهریور ۱۳۸۹
قهوه تلخ
برای من الان مهران مدیری مثل شجریان نیست که "این دهان بستی" و "ربنا"یش را با صدای بلند پخش کنم. برای من الان مهران مدیری ده نمکی نیست که "اخراجی ها" یش را برای خودم تحریم کنم. برای من الان مهران مدیری مثل حاتمی کیاست! اگر نقدی که از کارش می شنوم خوب بود، سراغش می روم، وگرنه که نه!
من نمی خواهم از کسی که تنها در یک جلسه حضور نداشته و فقط یک منبع آگاه! از صدا و سیما گفته برای حضور تحت فشار بوده یک قهرمان بسازم. نمی خواهم فردا روزی اگر حرکتی خلاف آنچه من درست می دانم انجام داد، کامم تلخ بشود و به توجیه کردن و یا بد وبیراه گفتن بیفتم!
در حال حاضر صبر می کنم. اگر "قهوه تلخ"ش مورد عنایت قرار گرفت، می خرمش. و اگر کار ضعیفی بود نه، کلاً نگاه نمی کنم.
۲۱ شهریور ۱۳۸۹
درست حس میکنم؟
این روزها درست حس میکنم، واقعاً روسریها و شالها با طومنینه دوباره روی سر گذاشته می شوند؟
این روزها درست حس میکنم، واقعاً هر قدم با شال و روسریِ افتاده، یعنی لذت مقابله با آنچه تو به زور رو سرم و تو سرم می خواهی و من نمی خواهم است؟
این روزها درست حس میکنم، واقعاً دارد اتفاق می افتد؟
۲۰ شهریور ۱۳۸۹
درست بنویس!
فکر کردم دیدم عموماً خواننده است که نوشته ها را عامیانه می خواند، حتی اگر من کلمات را درست می نویسم. برای خودم خیلی سخت است، ولی خب هنر درست نوشتن همین است دیگر، یک مقدار فعالیت ذهنی بیشتر شود بدک نیست!
نوشتار اول: اگر همین الان دو تا آشپز بیاورند، یکی چاق و دیگری لاغر، و بگویند ازبین این دو تا میخواهی دست پخت کدام را بخوری، بدون معطلی می گویم "اونی که چاق است!" نمیتوانم بپذیرم کسی آشپز باشد و تپل نباشد، مگر اینکه طرف برگه رژیم غذاییش را هم بگیرد دستش، یک رژیم سخت! وگرنه چه معنی دارد آشپز باشی و لاغر؟!
مریض!
تو تابلو تب کردی برای رابطه، فکر میکنی کسی هم هست که این مطلب رو ببینه و ذوق مرگ بشه و به سوالات جواب بده؟ تا حالا به ذهنت نرسیده شیوه درخواست کردنتو عوض کنی؟ معلومه کسی جوابتو نداده وگرنه ول میکردی وگرنه حداقل یه دوست پیدا میکردی، یه دونه! مطمئینم حداقل یکی پیدا شده لیچار بارت کنه که بگه بسه دیگه انقدر کامنت مزخرف ننویس (آخه انقدر حالت خرابه که نمیفهمی هی اَد میکنی و هی ریجکت میشی یعنی چی. نمیفهمی نباید یه کامنتو 60 بار برای یکی فرستاد، ممکنه اینجوری بفهمه فقط نشستی داری برای هرکی دستت رسید کامنت میفرستی بلکم فرجی شه و یکی جواب بده!) مطمئینم همه مثل من راه برخورد با آدم مریضی مثل تو رو سکوت نمیدونن.
بفهم! یک کمی عقلتو بکار بنداز...
۱۹ شهریور ۱۳۸۹
بچه داری!
این هفته مهمون یه دختر دایی هستیم و دو بچه! پسرک از اول حوصله اش سر رفته و یه بند دنبال کامپیوتر و بازی کامپیوتریه و ما داریم سرشو با منچ و مار و پله سرگرم میکنیم! دخترکم هی زبون میریزه.
اومده از بین لاکام یکی رو انتخاب کرده که براش بزنم. در این حالتم تند تند حرف میزنه:
- یه عالمه لاک دارم. بنفش، دو تا قرمز، صورتی، زرد. قراره مامان برام یه سبز فسفری بخره. یه دوست دارم اسمش نگین تابانه، با هم خیلی تفاهم داریم! (به جون خودم همینو گفت) اون یه لاک سبز داره. به مامان گفتم عین اون برام بخره!
کتاب "قصه های من و بابام" رو دادم عکساشو نگاه کنه. اومده میگه:
- خوشم اومد، میتونی بخری!
- بخرم؟ چی رو؟
- این کتابو!
- برای چی بخرم؟
- برای من! میتونی اگه خواستی برام بخری!
احتمالاً چون به برادرش گفته بودم "کتاب تن تن رو بخون، اگه خوشت اومد برات میگیرم" و گرفته بودم فکر کرده کلاً اینجا اینجوریه که نمونه کتاب میدیم به ملت و اگه پسندیدن، امر میکنن و ما میدویم براشون میخریم!
این تازه مال یه روزه. یعنی یه بعد از ظهر تا حالا! فردا هم هست تا شنبه. خدا ختم به خیر گرداند. احتمالاً یکشنبه خسته تر از همیشه میریم سر کار!
۱۵ شهریور ۱۳۸۹
راه آهن همون آزادیه؟
- بی آر تی کجاست؟
- چی؟ (گفتن نداره بازم هاج و واجم)
- بی آر تی؟
- اینجا که نداره، کجا میخوای بری؟
- فاطمی!
- (باز هاج و واج از بی ربط بودن فاطمی و بی آر تی! خیابون ولیعصر رو نشونش میدم) ایستگاه سوار اتوبوس شو، سر فاطمی پیاده شو.
- بی آر تیه؟
- نه ولی خط ویژه است. سریع میرسی.
- اونجا بی آر تیه؟
- نه!
- آخرش این اتوبوسا کجا میرن؟
- ( ابلهانه میام اطلاعات کامل بدم!) بیشترشون ولیعصر و بعضیاشون راه آهن.
- راه آهن کجاست؟ آزادیه؟!
- تو کجا میخوای بری؟ مگه فاطمی نمیری؟
- آره، همون...انقلاب!
- میخوای برای انقلاب؟ (یه نفس عمیق) خب برو ولیعصر. همین اتوبوسا رو سوار شو، ولیعصر پیاده شو. از اونجا برو انقلاب.
- باشه. تو هم تا اونجا میری؟ (خیابون ولیعصر رو نشون میده!)
- آره.
- خب منم باهات میام!
دو سه قدم که میریم میپرسه "از باشگاه میایی؟"
خنده ام گرفته. فکر کنم بخاطر آستینای تا خورده مانتوم فکر کرده همین الان چند تا آجر شکستم و راه افتادم تو خیابون!
- نه!
انگاری اومده تهران خونه فامیلی، کسی. اونم برای برگشتش گفته از انقلاب سوار بی آر تی شو برای آزادی!!!!
کشف مشکلی در بارگاه الهی!
امروز صبح، رادیو، از نعماتی که خدا هر چی پیرتر بشی بهت میده، میگفت! میگفت وقتی برسی به 80، خدا به فرشتگانش امر میکنه کارهای خوبتو ثبت کنن و کارهای بدت رو نادیده بگین! فکر کنم همین میشه که اگه از 90 هم بگذری و هیچ کار مثبتی هم انجام نداده باشی، تو بارگاه الهی یه مشکلی پیش میاد! چند سالی هیچ اطلاعاتی ازت ثبت نمیشه و پرونده ات خالی میمونه و ممکنه زیر مابقی پرونده ها گم شه اصلن! اون وقت یعنی تو وجود خارجی نداری و دیگه تو برنامه کاری عزراییلم نیستی خب! من به تواناییه عزراییل شک ندارم. بگمونم از وجود بعضیا بی خبر مونده!
۱۳ شهریور ۱۳۸۹
چه بی فروغ بود نگاه دختر و چه شرمنده بود زن... و من؟
۱۲ شهریور ۱۳۸۹
همینجوری به یه مجتمع مسکونی حمله میکنن، چند شب، و کسی جلو دارشون نیست! چرا؟...قانون و این حرفا همش کشکه انگار، نه رسماً!
۱۰ شهریور ۱۳۸۹
آزادگی
متن دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه:
این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟
این سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانههای ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بیدریغ بـــود
ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستادهام
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من !
من در کجای جهان ایستادهام؟
ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با گفتهای از مولا حسین، شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه آغاز میکنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.
من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم، و حتی برای عمرم. من قطرهای ناچیز از عظمت و حرمان خلقهای مبارز ایران هستم. خلقی که مزدکها و مازیارها و بابکها، یعقوب لیثها، ستارها و حیدر عموغلیها، پسیانها و میرزاکوچکها، ارانیها و روزبهها و وارطانها را داشته است. آری من برای جانم چانه نمیزنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.
از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبشهای رهاییبخش ایران پرداخته است. سید عبداله بهبهانیها، شیخ محمد خیابانیها، نمودار صادق این جنبشها هستند. و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبشهای آزادیبخش ملی ایران ادا میکند. هنگامی که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته میشود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی میگوید: «قصری بر پا نمیشود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکیهای بسیاری وجود دارد. چنین است که میتوان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسیها و ابوذر غفاریها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه میشویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشهای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را که خلقها تکرار کردند و میکنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و اسلام مولا علی را تأیید میکنیم.
اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار میگیرم (در اینجا یک نفرمیگوید: «دروغه») و خون ادرار میکنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل میکنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار میگیرم که توطئه کردهام. دو سال پیش حرف زدهام و اینک به عنوان توطئهگر در این دادگاه محاکمه میشوم. اتهام سیاسی در ایران، این است.
زندان های ایران پر است از جوانان و جوانهایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی میشوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاههای شما آنها را محکوم به زندان میکنند. آنان وقتی که به زندان میروند و برمیگردند، دیگر کتاب را کنار میگذارند. مسلسل به دست میگیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلولها فقط ما را وادار به گلایه میکنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود میبینیم، فقط گلایه است.
در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه میکنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.
یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده میشود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده میشود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه میکند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت میگیرد، با تمام این خفقان، میتوان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار میکند و میجنگد و پوزه تمدن ب – ۵۲ آمریکا را بر زمین میمالد.
در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبانهای بالنده خلقهای ما، مثل خلقهای بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمیدهند، چرا که واضح است آنچه که باید به خلقهای ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بستهبندی میشود، میباشد.
توطئههای امپریالیسم هر روز به گونهای ظاهر میشود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادیبخش الجزایر مبارزه میکردند، آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و گشتیهای فرانسوی را میدید و میدانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فیالمثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو میکنند که خلق نداند دشمنش کیست.
در اینجا آقای دادستان، اشارهای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقانها و خانها. که ما میخواهیم بیاییم و به جای دهقانها، بار دیگر خانها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعیست که نظامها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که بردهداری دورانش تمام میشود، هنگامی که فئودالیسم به سر میرسد، نظام بورژوازی در میرسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکتهای زراعی، شرکتهای تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب تودهای بشود، ناگزیر است که به رفرمهایی دست بزند.
آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است که در گوشه کنار تهران، مثل نظامآباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمدهاید؟ چه میکنید؟ میگویند «ما فرار کردهایم». میگویند «ما فرار کردهایم». از چه؟ «از قرضی که داشتیم. نمیتوانستیم بپردازیم.»
اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خردهمالکی که با ماموران دولتی میسازد، نزدیکتر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خردهمالکهای دیگر را میخورد. در نتیجه ما نمیتوانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان فئودالها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت میکنند؟ همان فئودالهای سابق هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی میکنند، بورژوا کمپرادور. شرکتهای سهامی زراعی و شرکتهای تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .
رئیس دادگاه: «از شما خواهش میکنم از خودتان دفاع کنید.»
خسرو گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم . . .»
رئیس دادگاه: «شما، به عنوان آخرین دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی، آنچه به نفع خودتان میدانید، در مورد اتهام بفرمایید.»
خسرو گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف میزنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم، میتوانم بنشینم و مینشینم . . .»
رئیس دادگاه: «شما همون قدر آزادی دارید که از خودتون (گلسرخی: «من مینشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»
خسرو گلسرخی: «من مینشینم. من صحبت نمیکنم.»
رئیس دادگاه: «بفرمایید.»
توضیح: انگار زمان متوقف شده!
مهم اینه که...
۸ شهریور ۱۳۸۹
روزولت
تازه النور روزولت، همسرش، هم برای خودش یلی بوده و نقش زیادی در تهیه اعلامیه حقوق بشر ایفا کرده!
"تهیۀ این اعلامیه کار آسانی نبود. آمیختن بحث های فلسفی به فرایند های سیاسی، در یک صحنۀ بین المللی کار خطرناکی بود – همه مایل بودند بی طرفی این سند بین المللی حفظ شود و در عین حال دیدگاه آن ها نیز در ارتباط با حقوق بشر لحاظ گردد. اما روزولت شخصیتی بی باک داشت. او می گفت، تاریخ را ما می سازیم. عاقلانه تر است که امید داشته باشیم تا این که نداشته باشیم، تلاش کنیم، تا این که تلاش نکنیم. شخصی که اعتقاد به امکان تحقق کاری را ندارد، کاری نیز از پیش نمی برد.
سیل نامه های مردم سراسر جهان به کمیسیون و مخصوصاً روزولت، پیرامون موارد مختلف نقض حقوق بشر و در خواست کمک، جاری شد. این موضوع موجب تعجیل در کار کمیسیون گردید. روزولت ساعات کار فشرده ای برای اعضا در نظر گرفته بود، و گاهی تا دیر وقت شب نیز به کار ادامه می دادند. نمایندگان می دانستند که او سخت کوشش می کند و همان انتظار را از بقیه هم دارد."
توضیح: باعث و بانی این نوشته فیلم نصفه نیمه ای بود که دیدم و اسمشو هم نمیدونم!